وقتی نت‌ها روایت می‌کنند

نقش موسیقی در شکل‌گیری شخصیت مجتبی در رمان «گفتگو در تهران» نوشته‌ی «مهدی موسوی»

محبوبه عموشاهی

مقدمه موسیقی بخشی مهم از رمان‌های دکتر «مهدی موسوی» است. نت‌ها در سراسر رمان‌های او، چه «گفتگو در تهران» و چه «هزار و چند شب»، میان کلمات جریان دارند و خواننده به‌سختی می‌تواند آثار او را بخواند و موسیقی درونی‌شان را نشنود. در کتاب گفتگو در تهران، موسیقی نه‌تنها در لحظات مختلف حس می‌شود، بلکه بخش‌هایی اساسی از داستان و شخصیت‌پردازی‌ها را شکل می‌دهد. در میان شخصیت‌های این کتاب، «مجتبی» بیش از همه توسط موسیقی ساخته می‌شود. موسیقی برای او صرفاً پس‌زمینه نیست، بلکه بخشی از هویت و سرنوشت او را شکل می‌دهد. در این یادداشت حضور موسیقی و نقش آن در شکل‌گیری شخصیت مجتبی در کتاب گفتگو در تهران بررسی شده است.

خلاصه‌ای درباره‌ی رمان گفتگو در تهران این رمان که اولین بار در سال 1395 منتشر شد، در بستر تهران و دوران جنبش سبز می‌گذرد.روایت، زندگی چند شخصیت را دنبال می‌کند: حسین، نویسنده‌ای که کتاب‌هایش اجازه‌ی چاپ نمی‌گیرند، زینب که شعر می‌نویسد، مجتبی که گیتار می‌نوازد، و 10 شخصیت‌ دیگر که هرکدام داستان و دغدغه‌های خود را دارند. کتاب در ۹۳ فصل کوتاه نوشته شده و هر فصل مانند برشی از زندگی یکی از شخصیت‌هاست که در کنار هم، پازلی از روایت اصلی را می‌سازند. رمان علاوه‌بر لایه‌ی عاشقانه و سیاسی، جنبه‌های فلسفی، روانشناختی و اجتماعی پررنگی دارد. همچنین پر است از ارجاعات بینامتنی به کتاب‌ها، موسیقی‌ها، فیلم‌ها و آثار هنری دیگر؛ ارجاعاتی که تنها جنبه‌ی تزئینی ندارند بلکه در خدمت روایت‌ قرار می‌گیرند و دریچه‌ای تازه به جهان درونی شخصیت‌ها می‌گشایند. روایت کتاب میان حال و گذشته جابه‌جا می‌شود و هیچ قهرمان واحدی ندارد. هر شخصیت در بخشی از کتاب در مرکز توجه قرار می‌گیرد و روایت از زاویه‌های دید مختلف پیش می‌رود. این چندصدایی باعث می‌شود خواننده به احساسات و افکار شخصیت‌ها نزدیک شود و آن‌ها را همچون انسان‌های واقعی تجربه کند. این ساختار یادآور تکنیک‌های روایی در آثار «ماریو وارگاس یوسا» است، نویسنده‌ای که رمان به او تقدیم شده است. در میان شخصیت‌ها، مجتبی اهمیت ویژه‌ای دارد زیرا موسیقی را به بطن داستان می‌آورد و بخش مهمی از تحول شخصیتی او از طریق موسیقی روایت می‌شود. لحظات اوج موسیقی با نقاط عطف زندگی او همزمان می‌شود و زمانی که موسیقی فروکش می‌کند، روایت نیز به سکوت یا تأمل فرو می‌رود.

نقش موسیقی در شکل‌گیری شخصیت مجتبی اولین حضور موسیقی در رمان در صفحات ابتدایی و فصل دوم است؛ همان‌جا که شخصیت مجتبی معرفی می‌شود. او با کنسرت‌های موسیقی‌اش در سبک راک شناسانده می‌شود؛ کنسرت‌هایی که مجوز نمی‌گیرند. از همان ابتدا، غم درونی مجتبی با موسیقی در هم تنیده می‌شود و فضای عاطفی او را شکل می‌دهد: نیوشا کتاب را از دستش گرفت: «گل‌پسر! یه امروز کتابو بی‌خیال شو. اومدیم حال کنیم. راستی چه خبر از کنسرتتون؟» مجتبی آرام گفت: «خودت که می‌دونی! بازم مجوّز نگرفت.»در فصل ۸ علاقه‌ی مجتبی به گروه «نیروانا» بیان می‌شود؛ گروهی که از پایه‌گذاران سبک راک آلترناتیو و گرانج در دهه‌ی ۹۰ میلادی است. موسیقی نیروانا با گیتارهای دیستورشن و صدای خش‌دار «کرت کوبین» عصیان، خشم و اندوهی عمیق را روایت می‌کند. علاقه‌ی مجتبی به این سبک موسیقی کاملاً با روحیه‌ی معترض و غمگین او هماهنگ است و بخشی از هویت او را می‌سازد:

  • «از مجتبی خوشم نمیاد.»
    : «پسر به این گلی... می‌دونی مری! پرفیسوریه واسه خودش. کتابخونه‌ش از اینجاست تاااااااا اینجا... شونصد گیگ فقط آهنگ توپ داره‌. نه از این خز و خیلاها. همه‌ش متال سنگین. یه یارویی هـس اسـمش نیروانائه می‌گن روی سن خودشو کشته. یکی هم هست که دنده‌ش رو برداشته تا واسه خودش...» نقطه‌ی اوج احساسات مجتبی در فصل ۱۵ رخ می‌دهد؛ زمانی که به آهنگ I Just Want You از «آزی آزبورن» گوش می‌دهد: There are no unlockable doors
    There are no unwinnable wars There are no unrightable wrongs
    Or unsingable songs هیچ در ناگشودنی در جهان نیست هیچ جنگی بی‌پیروزی و پایان نیست هیچ خطایی نیست که نتوان درست کرد هیچ آوازی نیست که نتوان آن را خواند این قطعه در سبک هاردراک و هوی‌متال ساخته شده و ریتمی پرشور و اندوهگین دارد. ملودی ساده و تکرارشونده‌ی گیتار نمادی از درون بی‌پیرایه‌ی مجتبی است. صدای خش‌دار آزی آزبورن در جمله‌ی «من فقط تو را می‌خواهم» حس ناامیدی و عشق بی‌مهار او را تشدید می‌کند. ریتم کوبنده‌ی درامز فشار و سنگینی درونی مجتبی را به شنونده منتقل می‌کند. در این صحنه، مجتبی هنگام شنیدن موسیقی سرش را به زیر آب فرو می‌برد؛ انگار همان حس خفگی روانی که در تمام زندگی‌اش وجود دارد را تجربه می‌کند. در فصل ۳۲، موسیقی آرام‌تر می‌شود و مجتبی در خاطراتش فرو می‌رود. او ترانه‌ای می‌نویسد و با گیتار خود ملودی تازه‌ای می‌سازد: «بغض چشات/ توو خونمه/ توی دل / دیوونمه چشمات شراب/ من مست مست/ شک می‌کنم/ به هرچی هست این بوف کور/ شکل منه/ چاره‌ی عشقت مردنه...» در اینجا موسیقی دیگر صدای بیرونی نیست، بلکه صدای خود اوست و خواننده را به قلب خاطراتش با «کتی» می‌برد. در فصل ۶۰، مجتبی به آهنگ I don't like the drugs (but the drugs like me) از «مریلین منسون» گوش می‌دهد و از خودش می‌پرسد: «اختیار چیست؟» موسیقی منسون در سبک راک اینداستریال با ریتم‌های کوبنده و صدای سینتی‌سایزر، جهانی ماشینی را تداعی می‌کند. مجتبی جهان را مانند ماشینی تصور می‌کند که انسان‌ها چرخ‌دنده‌های آن هستند و این موسیقی حس تکرار روزمرگی را تقویت می‌کند. تضاد میان تکرار ریتم و اعتراض موجود در ترانه همان کشمکش درونی میان جبر و اختیار در ذهن مجتبی است. اعتراض درونی مجتبی از علاقه به موسیقی نیروانا در اوایل کتاب آغاز می‌شود و با موسیقی مریلین منسون به اوج می‌رسد. این دگرگونی در سبک موسیقی با تحول شخصیت او هماهنگ است و او را از اندوه فردی به پرسش‌های بزرگ‌تر درباره‌ی جهان می‌کشاند: You and I are underdosed and we're ready to fall Raised to be stupid, taught to be nothing at all I don't like the drugs but the drugs like me I don't like the drugs, the drugs, the drugs… من و تو ناکاملیم و آماده‌ی سقوط بزرگ شدیم برای احمق بودن، آموزش دیدیم که هیچ نباشیم من مواد رو دوست ندارم، اما مواد منو دوست دارن من مواد رو دوست ندارم... مواد... مواد... در فصل ۶۹، موسیقی دوباره آرام می‌شود. مجتبی با گیتارش می‌خواند: «عشق ما جنون روحه/ باید از تن بگذرم مرگه کـه منو می‌خونه/ باید از من بگذرم قدّ دنیا بغض و گریه/ توی سینه‌ی منه بغلم کن که دیگه/ وقت خوب رفتنه...» این ترانه حس رسیدن به نقطه‌ی پایان را القا می‌کند. هیجان و عصیان پیشین جای خود را به نوعی سکوت و پذیرش می‌دهد؛ سکوتی که یادآور پایان و مرگ است. موسیقی در این لحظه دیگر اعتراض بیرونی نیست بلکه صدای درونی اوست؛ انگار نشان می‌دهد که تنها راه رهایی را در گذشتن از زندگی می‌بیند.

در رمان گفتگو در تهران، موسیقی نقشی فرعی ندارد، بلکه روایتی موازی است که با داستان حرکت می‌کند. از غم درونی و ناامیدی در موسیقی آلترناتیو نیروانا، تا شور عاشقانه در آهنگ آزی آزبورن، تا حس ماشینی و اعتراضی موسیقی اینداستریال مریلین منسون، و در نهایت صدای غمگین مجتبی با گیتار خودش، موسیقی با تغییرات درونی او همراه می‌شود. موسیقی بخشی از هویت شخصیت و نیروی پیش‌برنده‌ی روایت است. اوج و فرودهای موسیقی با فراز و فرودهای داستان هماهنگ می‌شوند و به خواننده کمک می‌کنند تجربه‌ی ذهنی و عاطفی مجتبی را لمس کند. در نتیجه، گفتگو در تهران روایتی می‌سازد که در آن کلمات و صدا درهم می‌آمیزند و خواننده نه‌تنها داستان را می‌خواند، بلکه موسیقی آن را نیز حس می‌کند.