شعری از محبوبه عموشاهی
جنازهای بودم مدفون زیر برف
بی هیچ حسّی از آفتاب
خون در رگهایم منجمد
متهی وحشی سرما
فرو رفته در مغز استخوانم
برف
میبارید
میبارید
میبارید
در سکوتی خفهکننده
میان آواز یخزدهی جیرجیرکها
در لایههای شب
دستهای تو طلوع کردند
شکافتند
پوستهی ضخیم شب را
و ابرها آرام گرفتند
در آغوش کلماتت
دانههای برف ذوب شدند
در تابش ابدی اندیشههایت
و آواز شد
موسیقیات بر زبان جیرجیرکها
رودی از تکهتکههای بدن بیجانم
سرازیر شد
در اقیانوس بیانتهایت
دست موجهای خروشانت
تکههای بدنم را بههم چسباند
صدای نتهای نواختهشده با قلبت آواز زندگی را در گوشهایم خواند
و تکتک سلولهایم به رقص درآمدند
خون در قطار رگهایم
جان گرفت، دیوانهوار
و من را برد به سفری بیبرگشت
به دنیای مخلوق تو
که تنها تو را زندگی کرده است
جهانی از قصه و شعر و کتاب
که ابرهایش فقط عشق و دیوانگی میبارند
بادهایش تنها کلمات تو را میوزند
اقیانوسهایش صبر را از تو یاد گرفتهاند
جهانی که در آن پایانی نیست…