شعری از عاطفه اسدی
در انتهای چندمین تشنّج به خواب رفتهای
و تمام آن پرندههای خیس
که روی کابوسهات نشانده بودم
آتش گرفتهاند
در تو
گذشته درد میکشد
یک روز
استخوانهات را درآوردهاند
و میلههای زنگزدهی زندان را
کاشتهاند در فاصلهی میان زخمهات
حالا سالهاست
که سلّول انفرادی در تو ادامه میدهد
به رشد کردن
به شکافتن بندبند بدنت
اما تو لبخند زدن را فراموش نمیکنی
همچنان که
عاشق شدن را
اتاق سَر میرود
همزمان با زمزمهی هذیان
از گریههای کدام آخرین دوست
که بر سینهات چکیده بود
پیش از آنکه پنهانی
بریدههای تو را بردارد
و در مهمانی هیولاهای تازه
تقسیم کند
خطوط مرزهایی که عبور کردهای
رسیدهاند تا پیشانی
و هزار ستارهی غمگین
افتادهاند
تا به پوست تو پناهنده شوند
بدنت را سپردهای
به حافظهی ملافهها
که در الیاف خود
به مرور خون مشغولاند
و به من
که یک روز از دل دیوار سیمانیات
بیرون زدم
تا حدّ فاصل تشنّج و زمان حال را کش بدهم
من
زخم تازهای را که برداشتهای
با تار مویم بخیّه میزنم
انگشتهای من یاد گرفتهاند
چشمبسته
قصّهی تمام بریدگیها را از روی پوستت خط ببرند
و بگویند کدام تکّه را
کدام آخرین دوست
بوسیده
و با خودش به غنیمت برده است
تماشایت میکنم
هزار ستارهی غمگین
به آهستگی
روی صورتت سخت میشوند
محاصره شدهای
بین سنگینی سایهی هیولاهای تازه
مشت میکوبی
به انتهای چندمین کابوس
اما دستهای خونیت
دل سیمان را نرم نخواهد کرد
و دیوارها هربار
محکمتر از همیشهاند
در خوابهای تو
کسی هر شب پشت سیمهای خاردار جا میمانَد
کسی هر شب تا شکنجه برمیگردد
کسی هر شب در گذشته، میمیرد
اما هر صبح
بهمحض بیدار شدن
لبخند میزنی
و پرندههای سوخته را از مرگ برمیگردانی