کتاب‌های پنهان، داستانی از محبوبه عموشاهی

هرچه می‌گردم، پیدا نمی‌کنم. نیست که نیست. بقیه‌ی صندوق‌های نارنگی را خالی می‌کنم. صابر مثل اجل بالای سرم ظاهر می‌شود.

  • «چرا همچین می‌کنی؟ اینا له بشن، کدوم خری پول می‌ده بالاشون؟ پا شو بینم.» دستم را می‌گیرد و پرتم می‌کند عقب. خودش نارنگی‌ها را دوباره توی صندوق‌ها می‌چیند. زیرلبی با خودش غرغر می‌کند.
  • «تقصیر منه که احترام آقاتو نگه داشتم، گفتم ثواب داره. بس ‌که اومد التماس کرد بذارمت وردستم. چه‌می‌دونستم توزرد از آب درمیای مث این.» نارنگی له‌شده و خرابی را زیر نارنگی‌های سالم جاسازی می‌کند و می‌گوید: «دل بده به کار...» صندوق‌ها را روی همدیگر می‌چیند. نصرت را صدا می‌زند تا همه را بار وانت کند و ببرد شهر، بفروشد. همان‌جا پای یکی از درخت‌های نارنگی می‌نشینم. نارنگی خرابی را که از چشم صابر دور مانده و پای درخت افتاده است، پوست می‌گیرم و در دهانم می‌گذارم. مزه‌ی ترش و شیرینش با همدیگر قاطی شده و زبانم را می‌سوزاند. یعنی چه بلایی سرش آمده است. دیروز زیر نارنگی‌ها توی یکی از همین صندوق‌ها، گذاشته بودم. این دهمین کتابی است که پیدا کرده‌ام. یک نفر همیشه از آن‌طرف دیوار پرتشان می‌کند توی باغ. اولین بار، روزی بود که از دست غرغرهای صابر پناه آورده بودم ته باغ. یکهو کتابی از آن‌طرف دیوار پرت شد و صاف کنار پایم افتاد. من داشتم مثل همیشه با شاخه‌ی درخت هرچه به ذهنم می‌آمد، روی خاک می‌نوشتم. از این کار خیلی خوشم می‌آمد، چون هروقت می‌خواستم، چیزهایی که نوشته بودم را با یک حرکت شاخه خراب می‌کردم. از اینکه کلمه‌ها و نقطه‌ها روی خاک با همدیگر قاطی می‌شدند و شکل عجیبی پیدا می‌کردند، خوشم می‌آمد. انگار هرکدامشان کش آمده باشند. کتاب را برداشتم و ورق زدم. از یکی از درخت‌ها بالا رفتم تا آن طرف دیوار را ببینم اما هیچ‌کس نبود. جلد روی کتاب کنده شده بود اما عکس پشتش، یک نفر شبیه آدم‌فضایی‌ها بود که داشت به آن دورها نگاه می‌کرد. آن روز آن‌قدر غرق خواندن کتاب شدم که زمان از دستم در رفت. با شنیدن صدای پایی به خودم آمدم. سریع کتاب را زیر لباسم قایم کردم. صابر مثل شیری که طعمه‌ی بزرگی پیدا کرده باشد، پرید دستم را کشید و من را برد تا بقیه‌ی نارنگی‌ها را توی صندوق‌ها بچینم. چند روز بعد، درست موقعی که خواندن کتاب اولی را تمام کرده بودم، دوباره کتاب دیگری توی باغ پرت شد. سریع از درخت بالا رفتم اما باز هم هیچ‌کس آن‌طرف دیوار نبود. دیگر ته باغ قادرخان پناهگاه همیشگی من شده بود. تنهایی جایی بود که از همه‌ی آدم‌ها و آن باغ و نارنگی‌ها و آقام و صابر کنده می‌شدم. می‌رفتم آن دور دورها، توی سیاره‌های دیگر، آن‌طرف کره‌ی زمین و اقیانوس‌ها. دلم می‌خواست مدرسه هیچ‌وقت دیگر باز نشود و من تا ابد همین‌جا توی باغ قادرخان نارنگی بچینم و روزها بیایم ته باغ کتاب بخوانم. مدرسه‌ی ده را چند وقتی بود که برای تعمیرات بسته بودند. آقام هم که نمی‌توانست من را بیکار توی خانه ببیند، آورد انداخت وردست صابر. هرچه هم پول کف دستم می‌گذاشتند، همه را خودش توی جیبش می‌گذاشت. می‌گفت: «فکر کردی نون و آب که توی شکمت می‌کنی مفتیه؟» یک روز ته باغ نشسته بودم و دقیقاً صفحه‌ی آخر کتاب دوم بودم که یک نفر، کتاب سومی را هم از آن‌طرف دیوار پرت کرد. حسابی کنجکاو شده بودم که چطوری هر که هست، می‌فهمد من کتاب را تمام کرده‌ام یا آن لحظه ته باغ نشسته‌ام. چند باری پشت دیوار باغ کشیک دادم که ببینم کار چه کسی است اما دریغ از یک نفر که از آنجا رد شود. حتی شب‌ها توی سرما مثل بید می‌لرزیدم و چشم روی هم نمی‌گذاشتم که پیدایش کنم. اما هیچ خبری نبود. یک کتک حسابی هم از آقام برای نرفتنم به خانه، نوش جان کردم. حاضر بودم هر روز کتک بخورم اما بفهمم کار چه کسی است و برای چه آن‌ها را توی باغ پرت می‌کند. اصلاً من را از کجا می‌شناسد؟ مطمئنم که کتاب‌ها نه مال قادر خان هستند که پولش از پارو می‌رود و نصف بیشتر زمین و باغ‌های روستا را صاحب شده و حتی یک کتاب هم توی خانه‌اش پیدا نمی‌شود، نه مال صابر که همه‌ی فکر و ذکرش این است که چطوری نارنگی‌های خراب را ته صندوق‌ها جا بدهد و به مردم قالب کند. هر کتابی را مثل گنجی مخفی، شب‌ها زیر بالشم قایم می‌کنم و صبح‌ها زیر لباسم می‌چپانم که وقت‌های ناهار بخوانم. ظهر که می‌شود، بقچه‌ام را می‌برم ته باغ و کتاب را از توی لباسم درمی‌آورم و می‌خوانم. بعضی وقت‌ها آن‌قدر غرق خواندن می‌شوم که غذایم را یادم می‌رود بخورم و شب با شکم گرسنه برمی‌گردم خانه. آقام هم که بقچه‌ی غذای مانده را توی دستم می‌بیند، بهانه‌ی خوبی برای کتک زدن من پیدا می‌کند و تند آستین‌هایش را بالا می‌زند و دست به کار می‌شود. انگار دق‌دلی همه‌ی بدبختی‌هایش را می‌خواهد سر من دربیاورد. نصرت چند تا صندوقی که هنوز مانده را برمی‌دارد، می‌برد تا بار وانت کند. از آن دور، چیزی شبیه گوشه‌ی جلد مشکی کتاب می‌بینم که از ته صندوق و زیر نارنگی‌ها بیرون زده است. همه‌اش به‌خاطر آمدن بی‌موقع صابر به ته باغ بود. یک پیک عرق که شیشه‌اش را پشت یکی از درخت‌ها قایم کرده بود، می‌خواست یواشکی بالا بدهد. شیشه‌ی عرق را درست پای همان درختی گذاشته بود که من همه‌ی کتاب‌ها را چال کرده بودم. نمی‌خواستم دست هیچ‌کس به کتاب‌ها برسد. انگار به جانم بند شده‌اند. هرکدام را که تمام می‌کردم، همان‌جا پای درخت چال می‌کردم. فقط این‌طوری می‌توانستم نگهشان دارم. اگر چشم آقام به آن‌ها می‌افتاد، همه را می‌سوزاند. تا صدای پای صابر را شنیدم، از ترسم کتاب را هل دادم زیر صندوق نارنگی که ته باغ گذاشته بودند. آن‌هم درست لحظه‌ای که به جای حساس داستان رسیده بودم. مطمئن بودم اگر کتاب را توی دستم ببیند، گزارشم را هم به قادرخان می‌دهد و هم به آقام. آن‌وقت کارم زار است. می‌دانم که هم کتاب را پاره می‌کند و هم دیگر بهانه‌ی درست‌وحسابی پیدا می‌کند که عذرم را بخواهد و از شرم راحت شود. همه‌اش هم به‌خاطر چندرغازی است که قادرخان از پول او کم کرده و عوضش می‌آید توی جیب من. از شانس خرابم، صابر صندوق تهی باغ را امروز کله‌ی سحر آورده دم در و با صندوق‌های دیگر قاطی شده‌اند. مثل فنر از جا می‌پرم و دنبال نصرت می‌دوم. صدایش می‌زنم اما نمی‌شنود. سوار ماشین می‌شود و گاز می‌دهد. سپر پشت وانت را می‌گیرم. تمام بدنم روی زمین کشیده می‌شود. از درد، دلم می‌خواهد داد بکشم. اما سپر را دودستی می‌چسبم و نمی‌توانم رهایش کنم. ماشین، سر پیچ سرعتش کم می‌شود و لحظه‌ای می‌ایستد. صدای حرف زدن نصرت با یک نفر را می‌شنوم. از فرصت استفاده می‌کنم و جنگی می‌پرم بالا بین صندوق‌ها. لباس‌هایم پاره شده‌اند و خون از آرنج‌ها و زانوهایم راه افتاده است. پوستشان غلفتی کنده شده و ذرات خاک و سنگ و خون با پوست و گوشت بدنم قاطی شده‌اند. صندوق‌های رویی را خالی می‌کنم. اما اثری از کتاب نیست. ماشین دوباره راه می‌افتد. دراز می‌کشم بین صندوق‌ها و نارنگی‌ها تا کسی من را نبیند. دوباره نارنگی‌ها را برمی‌گردانم توی صندوق‌ها. زیر پارچه‌ی ضخیمی که نصرت روی صندوق‌ها کشیده، قایم می‌شوم. ماشین می‌ایستد. یکی از صندوق‌های جلویی را برمی‌دارد. دوباره سوار می‌شود و ماشین راه می‌افتد. صندوق‌های دیگر را خالی می‌کنم اما کتاب را پیدا نمی‌کنم. دوروبرم پر از نارنگی‌های خونی می‌شود. همان‌طور که بین نارنگی‌ها دنبال کتاب می‌گردم، دستم به چفت شل‌ و خراب در وانت می‌خورد. همان لحظه صدای بوق بلند می‌شود و نصرت ترمز می‌کند. در باز می‌شود و نارنگی‌ها پخش خیابان می‌شوند. دستم را محکم به میله‌های کناره‌ی وانت می‌گیرم تا پرت نشوم. یکهو کتاب را بین نارنگی‌ها، کف وانت می‌بینم. صندوق‌ها یکی‌یکی توی خیابان می‌افتند و همه‌جا پر از نارنگی‌های خونی می‌شود. ماشین‌ها پشت‌ِسرمان بوق می‌زنند. دستم را ول می‌کنم و می‌پرم جلو تا کتاب را بردارم. اما تا دستم به آن می‌رسد، یکهو نصرت ترمز می‌کند و پرت می‌شوم توی خیابان. سرم گیج می‌رود و از درد می‌خواهد بترکد. نصرت بالای سرم ایستاده و دودستی توی سر و مغزش می‌زند. کتاب را محکم بغل می‌کنم و خوشحالم که پیدایش کرده‌ام. دو نفر من را بلند می‌کنند و توی ماشینی می‌گذارند. رادیو روشن است. صدای گوینده در گوشم می‌پیچد که می‌گوید: «بازگشایی دوباره‌ی تنها مدرسه‌ی...» چشم‌هایم بسته می‌شوند.