کاغذهای پاره، داستانی از محبوبه عموشاهی

سرم پایین است. غرق فکر کردن به حرف‌های استاد سر کلاس هستم که صاف می‌روم توی تیر چراغ‌برق. برق از سرم می‌پرد.

«حواست کجان زن؟ کجا سیر می‌کنی؟»

دماغم از درد تیر می‌کشد و دلم می‌خواهد زار بزنم. کارتش را از سوپری حاجی‌عبدل برداشته بودم. کلمه‌ی نویسندگی را که توی کارت دیده بودم، یک چیزی ته دلم هری ریخته بود پایین. یاد معلم دوره‌ی راهنمایی افتادم که هر بار انشایم را سر کلاس می‌خواندم، می‌گفت دنبالش را بگیر، ولش نکن. نوشتن را می‌گفت، اما من ولش کرده بودم. یعنی نگذاشتند که پی‌اش را بگیرم. دیپلمم را گرفته و نگرفته، من را نشاندند سر سفره‌ی عقد. که چه؟ که عماد کارمند شرکت نفت است و باید دودستی او را بچسبند تا در نرود. فقط برای اینکه عزیز هرجا می‌نشیند و پا می‌شود، پز بدهد که من توی خانه‌های شرکت نفت، توی بِرِیم زندگی می‌کنم. می‌گفت: «نمی‌خوام مث مو دربه‌در بشی و گیسات تو ذوالفقاریه‌ سفید بشن.»

توی کارت نوشته بود: «هر هفته، شنبه‌ها، آموزشگاه قلم.»

«تو آخر، مونه با خودت به باد می‌دی. دسته پاته جمع کن زن. ای دسِت به او یکی می‌گن گه نخور. اگه اجاق او غربتی کور نبود خو حالا بچه‌هات هم‌قد مو بودن.» به قدش که مثل علم ابوالفضل دسته‌ی بوشهری‌ها دراز است، نگاه می‌کنم و پق زیر خنده می‌زنم.

: «خو زهرمار. نیشته ببند. نمی‌دونُم ای کلاس آشپزی کجا بودن ای وسط؟ جای اینکه کمک‌خرج او زبون‌بسته باشی، هی سی مو خرج می‌تراشی. حالا چی یاد گرفتی؟» انگشتش را توی هوا تکان می‌دهد و جرینگ‌جرینگ صدای النگوهایش با صدای آرام استاد توی سرم قاطی می‌شود، وقتی که سر کلاس می‌گفت: «بنویسین، فقط تا جون دارین بنویسین و پاره کنین و بنویسین...»

«ماهی صبور.»

: «هنر کردی والا! خو اونه که خر بابای خدابیامرز حاجی‌عبدلم بلدن. ماهی صبور...»

ادایم را درمی‌آورد و حسابی حرصش درآمده که دیگر نمی‌تواند از عماد پول بکشد بیرون، جمع کند و راه‌به‌راه برای خودش النگو بخرد. تمام آن هفته توی دلم انگار رخت می‌شستند. به عماد گفتم می‌خواهم بروم کلاس آشپزی. می‌دانستم که عمراً اجازه بدهد، بروم کلاس نویسندگی. اصلاً اولین کسی که نمی‌گذاشت خود عزیز بود. بعضی وقت‌ها این فکر مثل خوره به جانم می‌افتد که خودش آقاجان را چیزخور کرده بود تا زودتر بمیرد و بیاید با ما زندگی کند. همه‌ی عمرش آقاجان را سرکوفت زده بود که چرا عرضه نداشته، برود کارمند شرکت نفت بشود و ما را از زندگی کردن توی خانه‌های بریم و بوارده محروم کرده است. با مردن آقاجان هم به آرزویش رسید. همان فردایش جل‌وپلاسش را جمع کرد و آمد گفت: «اتاق تهی خونه سی مو.»

وقت‌هایی که با عماد دعوا می‌کنیم سرش را از اتاقش بیرون می‌آورد و جای اینکه طرف دخترش را بگیرد، طرفداری عماد را می‌کند. اولین شنبه رسید. ناهار عماد را داده بودم. او هم دراز‌به‌دراز جلوی تلویزیون خوابش برده بود. می‌دانستم که اگر بیدارش نکنم تا خود صبح همان‌جا می‌خوابد. عماد هر عیبی که داشته باشد دو تا خوبی بزرگ دارد. یکی اینکه خوابش سنگین است و اگر بمب هم بترکد، نمی‌فهمد. دوم اینکه اجاقش کور است. وگرنه حالا باید تخم‌وترکه‌هایش را بزرگ می‌کردم. داشتم از خانه بیرون می‌رفتم که صدای عزیز از پشت‌ِسرم بلند شد.

«کجا؟» : «کلاس آشپزی.»

«کلاس آشپزی!» ادایم را درآورد.

«چه غلطا! از کی تا حالا؟» محکم گفتم: «از امروز.»

«هی او بدبخت بره کار کنه و تو این‌طوری پولایه به باد بدی.»

در را محکم بست و رفت توی اتاقش. همه‌ی عمرش همین‌طوری توی ذوقم زده است. آن موقع‌ها که در تنهایی خودم قصه می‌نوشتم، باد فحش را به من می‌گرفت که این‌ها برای تو نان و آب نمی‌شود. هیچ‌وقت آن لحظه‌ای را یادم نمی‌رود که دفتری که در آن می‌نوشتم را ریزریز کرده و همه را ریخته بود توی سطل آشغال. با چه مکافاتی تمام ریزریزها را مثل پازل کنار همدیگر چسباندم اما فایده نداشت چون بعضی قطعه‌هایش کم بودند. دوباره همه را ریختم توی سطل آشغال. وقتی از کلاس برگشتم، عماد همچنان پای تلویزیون خواب بود. اما عزیز مثل شمر از اتاقش آمد بیرون.

«نصفه‌جون شدم خو. نمی‌گی ای پیرزن از نگرانی سکته می‌کنه؟ کدوم کلاس آشپزی‌ان که تا بوق سگ بازن؟» : «غذان دیگه. باید روی گاز بپزن یا نه؟»

«زبون نیستن خو، لنگه کفشن.»

دوباره رفت توی اتاقش و در را بست. مثل هیولایی گرسنه به یخچال حمله کردم. قابلمه‌ی برنج را درآوردم. چند تا قاشق خورشت بامیه را یخ یخ ریختم روی برنج و تندتند بلعیدم. همان لحظه دوباره عزیز از اتاقش آمد بیرون.

«او چه کلاس آشپزی‌ان که تو از گشنگی هلاکی؟»

قابلمه‌ی برنج و خورشت را گذاشتم توی یخچال. از حرصم جوابش را ندادم و رفتم خوابیدم. دستم را می‌کشد به سمت طلافروشی سر کوچه‌مان. باز یکی از النگوها چشمش را گرفته است.

«تونه خدا سی کن، چقد قشنگن!» : «کدوم؟»

«همون دیگه، که وسط زنجیران. ذلیل بمیره ای عماد، یه ترفیع بگیرن مو پولُم می‌رسن خو.»

قیمتش را که از پشت ویترین می‌بینم، مغزم سوت می‌کشد. به داستانی که باید برای کلاس بنویسم فکر می‌کنم. اما عزیز ازبس حرف می‌زند، نمی‌شود فکرم را جمع کنم. به خانه که می‌رسیم، عزیز زنبیل سبزی و خرت‌وپرت‌هایی که خریده‌ایم را کف آشپزخانه می‌گذارد و می‌گوید: «مو برُم خونه‌ی ننه‌جاسم، سفره‌ی ابوالفضل انداخته.» بیخود توی دلم خوشحال بودم که عزیز شام را درست می‌کند و من می‌توانم با خیال راحت به داستانم فکر کنم. همه‌ی چیزهایی که خریده‌ایم را جاگیر می‌کنم و سبزی‌ها را خرد می‌کنم. عماد چند روز است که مثل بچه‌ها بهانه‌ی قلیه‌ماهی می‌گیرد و عزیز هم به او قول داده بود که امروز درست کند. خودش هم فلنگ را بسته و رفته سفره‌ی ابوالفضل، سورچرانی. پیاز را خرد می‌کنم و سیر و سبزی‌ها را هم می‌ریزم توی قابلمه. بعد هم ماهی و تمبر را با آب اضافه می‌کنم و درش را می‌گذارم. حالا اگر عزیز اینجا بود لابد می‌گفت: «ای غذایه جلو سگ بذاری لب نمی‌زنه. غذا پختن آداب دارن. مگه الکی غذا خوشمزه می‌شن؟ ای ماهی و ای سبزیا باید جون بگیرن تو قابلمه. نه که تلپی همه اینائه مث جنازه رو هم بریزی.»

جدیداً هم یک جمله‌ی جدید به دیالوگش اضافه شده است: «چی یادت می‌دن پس تو او کلاس آشپزی؟ مایه‌ی شرمی...»

هرچه زبانش مثل نیش مار می‌ماند، غذاهایش حرف ندارند. اصلاً با همین دست‌پختش عماد را بنده‌ی خودش کرده است. عماد هم که شکمش بند دست و پایش است. جانش برای قلیه‌ماهی دست‌پخت عزیز می‌رود. چند وقت است که خودش را دارد با اضافه‌کاری خفه می‌کند. ازبس عزیز زیر گوشش می‌خواند که ترفیع بگیرد. جدیداً هم بند کرده است که چرا عماد رئیس، رؤسایش را دعوت نمی‌کند تا برایشان قلیه‌ماهی درست کند بلکه هوایش را توی شرکت داشته باشند. برنج را هم دم می‌گذارم و می‌نشینم پای دفترم. مغزم قفل شده است. تا خودکار را روی کاغذ می‌برم، همان‌جا خشک می‌شود و نمی‌توانم بنویسم. اگر استاد اینجا بود، می‌گفت: «از اینکه بد بنویسی نترس. فقط بنویس...»

بوی سوختگی مشامم را پر می‌کند. یادم رفته زیر برنج را کم کنم. تمام برنج زغال شده است. همه را خالی می‌‌کنم توی سطل آشغال و دوباره قابلمه‌ی آب را روی گاز می‌گذارم. تا برنج دوم را دم می‌گذارم، عماد پیدایش می‌شود. امشب برعکس همیشه حسابی سر کیف است. می‌گوید همین روزهاست که رئیس بخش خودشان بشود و یکی از خانه‌های بوارده را که بزرگ‌تر است، به ما بدهند. حالا اگر عزیز اینجا بود، می‌دوید اسپند دود می‌کرد تا عماد و خانه‌ی جدیدمان را چشم نزنند. آهنگ «لب کارون» آغاسی را می‌گذارد و وسط خانه می‌رقصد. دستم را می‌کشد و می‌گوید: «برقص، برقص دیگه. مگه عاشق ای آهنگه نبودی؟»

می‌رقصم. اما باز بوی سوختگی بلند می‌شود. این بار آب قلیه‌ماهی است که تمام شده. عماد می‌خندد و می‌گوید: «وللِش. پیتزا سفارش می‌دُم. غمت نباشه...» عزیز از سفره که برمی‌گردد، اوقاتش تلخ است. دفتر و خودکارم را توی یکی از کابینت‌های آشپزخانه، پشت حبوبات، قایم می‌کنم که نبیند. عماد که می‌رود توی حیاط سیگار بکشد، از فرصت استفاده می‌کند و می‌آید در گوشم می‌گوید: «ننه‌جاسم با چشای خودش دیده تو از او کلاس مطربی ته بریم دراومدی و داشتی هرهر و کرکر می‌کردی با مردای نامحرم. فک کردی مو خرُم، نمی‌فهمُم؟ از اولشم می‌دونستُم تو عرضه‌ی آشپزی نداری.»

«ننه‌جاسم غلط کرده.»

: «زهرمار. وقتی عماد قلم پاتو خورد کرد، اون‌وقت می‌فهمی چی بهت گفتُم. بچسب به زندگیت. چی کم داری؟ مردم آرزوشونه یه روز توی خونه‌های بریم زندگی کنن. خاک بر سر بی‌لیاقتت...»

«اگه تو بهش نگی، نمی‌فهمه.»

: «نمی‌فهمه، نمی‌فهمه؟ ننه‌جاسم بفهمه برای یه آبادی بسه. تو ای عماد نبین سرش می‌ندازه پایین می‌ره شرکت برمی‌گرده. ای توی ایل و طایفه بزرگ شدن، رگ خریش بزنه بالا خون به پا می‌کنه‌ها. حالا ای خط، ای نشون. ببین کی بهت گفتُم.» صبر می‌کنم تا برود اتاقش و در را ببندد. دفترم را از پشت حبوبات درمی‌آورم و ایده‌ای که توی سرم آمده را می‌نویسم. صبح زود با سروصداهای توی آشپزخانه از خواب بیدار می‌شوم. عزیز، دو تا دیگ بزرگ روی گاز بار گذاشته است.

«چه خبره؟»

: «هیچ‌چی، خالوهات دارن از ماهشهر میان یه چند وقتی مهمونن.»

«واسه خودت مهمون خبر کردی؟ مو اینجا خیارچنبرُم نمی‌پرسی قبلش؟»

: «مهمون، برکت خدان! برو او دست و روتو بشور دلُم به‌هم می‌خوره سیلت کنُم.»

من که می‌دانم این کارها را می‌کند تا من را از صرافت کلاس رفتن بیندازد وگرنه چشم ندارد آن داداش‌های دیلاقش را ببیند. دفترم را از ترسم توی هفت تا سوراخ قایم کرده‌ام که باز ریزریزش نکند. درست یک ساعت قبل از کلاس، مهمان‌ها با یک‌مشت بچه‌ی قدونیم‌قد می‌رسند. عزیز، ملاقه‌ را می‌دهد دستم و می‌گوید آرد رنگینک را تندتند هم بزنم تا ته نگیرد. بعد هم خرماها را می‌گذارد جلویم تا هسته‌ها را دربیاورم و به‌جایشان گردو بگذارم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. نمی‌دانم به چه بهانه‌ای در بروم. یکی از بچه‌ها می‌آید توی آشپزخانه و بستنی می‌خواهد. من مثل برق از جا می‌پرم و می‌گویم: «مو الان می‌رُم از حاجی‌عبدل می‌گیرم، میام.»

عزیز با نگاه خیره‌اش می‌خواهد چشم‌هایم را از حدقه دربیاورد. تند دفترم را می‌گذارم توی کیفم و از خانه بیرون می‌پرم؛ مثل پرنده‌ای که از قفس رها شده باشد، توی کوچه‌ها می‌دوم تا به موقع برسم. به کلاس که می‌رسم نفس‌نفس می‌زنم. استاد دارد درباره‌ی داستان یکی از بچه‌های کلاس حرف می‌زند. با صدایش آرام می‌گیرم. از کلاس که بیرون می‌آییم، باران می‌زند. به ساعت نگاه می‌کنم که نزدیک ۱۲ شب شده است. کیفم را روی سرم می‌گیرم و می‌دوم. ماشین استاد جلوی پایم ترمز می‌کند. من را تا خانه می‌رساند و تمام راه به من می‌گوید که ناامید نشوم و فقط هر فرصتی که گیر می‌آورم، بنویسم. از ماشین که پیاده می‌شوم، عماد را می‌بینم که زیر باران ایستاده منتظر که برسم خانه. دلم هری پایین می‌ریزد. مشت محکمی به صورتم می‌زند و می‌رود توی خانه. در را محکم پشت‌ِسرش می‌بندد. کیفم را می‌گردم اما کلیدم را یادم رفته بردارم. صدای جیغ‌وداد عزیز را از توی حیاط می‌شنوم. همان‌جا پشت در خانه می‌نشینم. لباس‌هایم از خیسی به تنم چسبیده‌اند. نمی‌فهمم کی خوابم می‌برد. دستی شانه‌ام را تکان می‌دهد.

«بلند شو، عزیزتو کفن کنن الهی...»

عزیز است که برای اولین بار گریه‌هایش را می‌بینم. حتی آقاجان هم که مُرد یک قطره اشک نریخت. دستم را می‌گیرد و بلندم می‌کند. مهمان‌ها وسط هال خوابیده‌اند. من را می‌برد توی اتاق خودش و لباس‌هایم را درمی‌آورد. پیراهن بلندش را از توی کمد درمی‌آورد و تنم می‌کند. اشک‌هایش آرام روی پیراهن می‌چکند. از اتاق بیرون می‌رود تا برایم چایی با رنگینک بیاورد. چشمم به کاغذهای سفیدی پایین کمد لباس‌هایش می‌خورد. می‌روم آن را برمی‌دارد. همان تکه‌های ریزریزشده‌ی دفترم است که با چسب به همدیگر چسبانده شده‌اند. باورم نمی‌شود. اشکم سرازیر می‌شود. عماد کنار مهمان‌ها توی هال خوابش برده است. می‌روم لباس‌هایم را توی ساکم می‌ریزم و از خانه بیرون می‌زنم.