تصویر بر اساس کتاب هزار و چند شب - مهدی موسوی

بخش‌هایی از کتاب هزار و چند شب، نوشته‌ی مهدی موسوی به همراه تصاویر دریافتی مرتبط با آن بخش از کتاب

Candle4-39

عاطفه اسدی

کسی که چیزی رو به حقیقت ترجیح می‌ده، بی‌شرفه! آدم بی‌شرف هم نه عاشق خوبیه، نه شوهر خوبی و نه پدر خوبی. حتی رفیق خوبی هم نمی‌تونه باشه. حالا بیاد داد بکشه که من حقیقت رو در راه فلان چیز فروختم. مهم اینه که فروخته باشیش، دیگه قیمتش مهم نیست... : آخه آدم حسابی! وقتی تو نباشی، کی می‌خواد حقیقت رو بگه دیگه؟ یه ذره سیاست و مصلحت‌اندیشی به نفع همون «حقیقت» جنابعالی هم هست.

  • حقیقت به من و تو احتیاج نداره. همیشه یکی پیدا می‌شه که یه دهن بشه برای فریاد زدنش.

candle4-40

عاطفه اسدی

یک بار که داشتم نقاشی‌های یکی از کتاب‌ها را نگاه می‌کردم، مرا نشاند روی پایش و کل کتاب را برایم خواند. من غرق شعر شده بودم و با عمه پری که هر صفحه را با لحن همان گربه می‌خواند، بلند‌بلند می‌خندیدم. در آن لحظه خودم را «گربه‌ی نازنازی»‌ای احساس می‌کردم که از همه‌ی گربه‌ها بهتر است و قرار است تا ابد روی زانوی عمه پری بنشیند و برایش شعر بخوانند.


Candle4-41

هانی نژادمقدم

: باور کن اگه پای آدما به «جزیره‌ی موریس» نمی‌رسید، دودوها هم تا ابد خوشبخت بودن. واسه همینه که دلم می‌خواد یه روز توی یه کلبه‌ی قدیمی، وسط یه جنگل بزرگ زندگی کنم و دست هیچ آدمی بهم نرسه.

منو که راه می‌دی؟!

: تو خودت یه بخش از همون رؤیایی. یه تیکه از همون کلبه‌ی قدیمی...

محکم توی بغلم فشارش می‌دهم و از داخل آینه به هم لبخند می‌زنیم. انتهای بافت را با کش موی قرمزی که از خودش گرفته‌ام، می‌بندم. دقایقی به هم می‌چسبیم و کلمه‌ای بینمان ردوبدل نمی‌شود. گاهی کلمه‌ها هرچه زور بزنند، ناتوانند از بیان وضعیت. به بومی‌های پاپوآ گینه‌ی نو فکر می‌کنم که در سکوت مطلق با زبان اشاره حرف می‌زنند. به صدای رودخانه و پرنده‌ها گوش می‌دهم. به ماری 12 سانتی‌متری فکر می‌کنم که نه می‌بیند و نه می‌شنود و نه می‌تواند نیش بزند. روی پرچم قبیله‌ام تصویرش را می‌کشم و با مردانی سیاه با صورت‌هایی رنگ‌شده با صدای کوبیدن استخوان بر طبلک‌ها می‌رقصیم و به سمت اقیانوس می‌رویم. شیرین از دل آب بیرون می‌آید و پا به خشکی می‌گذارد. دست‌های هم را می‌گیریم و آوازی بی‌معنا می‌خوانیم که از دل تاریخ بیرون می‌آید. آوازی بدون کلمه که تا دنیاهای زیرین پیش می‌رود و مردگان و خدایان زندانی را از خواب بیدار می‌کند.


candle4-42

اعظم اسعدی

در این سال‌ها خیلی تلاش کرده‌ام تا گیاه‌خوار شوم یا حداقل مصرف گوشت را کم کنم و نتوانسته‌ام، اما هیچ‌وقت دلم نیامده خودم حیوانی را شکار کنم. از همان بچگی هم همین بودم. بچه‌ها که می‌رفتند شکار گنجشک و پروانه و قورباغه! من می‌نشستم توی اتاقم و دعا می‌کردم که موفق نشوند. اکبر می‌خندید که نه به آن کله‌پاچه و سوسیس خوردنت، نه این به دلسوزی‌ات برای حیوانات! من فکر می‌کنم که اتفاقاً خیلی هم طبیعی هستم‌. هزاران نفر را می‌شناسم که خوشحال می‌شوند در یک جنگ احمقانه، سربازهای کشورشان، سربازهای بیچاره‌ی دشمن را بکشند، اما خودشان حتی توان چاقو زدن به دیگران را هم ندارند. هزاران نفر را می‌شناسم که از اعدام فلان قاتل یا متجاوز لذت می‌برند، اما خودشان نمی‌توانند آن آدم را شکنجه کنند یا بکشند. من هر روز گوشت می‌خورم، اما هم حالم از شلیک کردن توی سر گوزن و گراز به هم می‌خورد و هم از ماهیگیری و هم از ذبح گوسفند جلوی پای عروس.


candle4-43

اعظم اسعدی

روزی روزگاری تو یه جزیره‌ی دورافتاده یه جنگلی بود که هنوز دست آدما بهش نرسیده بود و همه‌ی حیوونا خوشبخت و شاد زندگی می‌کردن. شیر سلطان جنگل بود و همه ازش می‌ترسیدن. هر حیوونی که نظری برخلاف نظر شیر داشت، یه لقمه‌ی چپش می‌کرد. حیوونای درنده، ضعیف‌ترا رو شکار می‌کردن و اونا جرئت اعتراض نداشتن. به‌جاش سعی می‌کردن با بچه آوردن بیشتر، نسلشون رو حفظ کنن. هر حیوونی که زورش بیشتر بود، از بقیه‌ی حیوونا کار می‌کشید و اگه یه وقت هوس می‌کرد اونا رو می‌خورد. اما در عوض، آدما جرئت نمی‌کردن سمت جنگل بیان. چون چن باری که نزدیک جنگل شده بودن، شیر و گرگ و ببر و پلنگ و تمساح و همه‌ی حیوونای درنده از چپ و راست بهشون حمله کرده بودن و حتی یه دونه‌شون رو زنده نذاشته بودن. واسه همین آدما به اون جنگل می‌گفتن جنگل وحشت! سنجابا و خرگوشا و کبوترا گاهی شکار مارا و عقابا و گرگا می‌شدن اما در عوض غذا زیاد بود و اگه یه‌کم مواظب خودت بودی، ممکن بود سال‌ها عمر بکنی. چیزی که زیاد بود، درخت بود و میوه و بارون و گل…


candle4-44

عباس اصغرپور

محکم‌تر بغلم می‌کند و می‌گوید که قبل از اینکه مرا ببیند، از این درخت به آن درخت می‌رفته و می‌خوابیده و بیدار می‌شده و هیچ‌کدام از آن درخت‌ها خانه‌اش نبوده است. می‌گویم که ولی من ترجیح می‌دهم کلمه‌ی فارسی‌اش را به کار ببرم: سرگردانی! مرا به خودش فشار می‌دهد و بعد درِ گوشم آهسته می‌گوید: سرگشتگی...


candle4-45

اعظم اسعدی

درِ «ظهیرالدوله» بسته بود، اما فرهاد ول‌کن نبود. آن‌قدر در را کوبید که پیرزنی درآمد و چند تا لیچار بارش کرد که فقط پنج‌شنبه درِ گورستان باز است، صبح‌ها برای زن‌ها و عصرها برای مردها. فرهاد داغ کرد که فاتحه فرستادن را هم زنانه و مردانه کرده‌اید؟ و خود خانه‌ی خدایش هم زن و مرد قاطی است! پیرزن توجهی به دادوفریادهای فرهاد نکرد و داشت برمی‌گشت به اتاقکش که ماریا دوید و شروع کرد با او پچ‌پچ کردن. بعد هم چند تا اسکناس از کیفش درآورد و گذاشت کف دست پیرزن. پیرزن پول‌ها را برد زیر چادرش، اما هی غرغر می‌کرد و دلش هنوز راضی نبود. بیچاره ماریا آن‌قدر چشم چشم گفت و سرش را تکان داد تا پیرزن بی‌خیال شد و گذاشت ما برویم داخل. بعد هم در‌حالی‌که به سمت اتاقکش می‌رفت، نگاه بدی به فرهاد انداخت که آن گوشه ایستاده بود و با عصبانیت با ریش و سبیلش بازی می‌کرد.


candle4-46

اعظم اسعدی

داستان آن دو عارف «ذن» را برایش تعریف کردم که بغل رودخانه نشسته بودند و کنارشان سنگی بود که عقربی بر آن راه می‌رفت. سنگ خیس بود و لزج و عقرب لیز خورد و داخل آب افتاد. عارف اولی دستش را دراز کرد و عقرب را نجات داد و بر تخته‌سنگ گذاشت. عقرب هم در همان لحظه نیشش زد. درحالی‌که عارف اولی از درد به خود می‌پیچید، عقرب چند قدمی جلو رفت و باز لیز خورد و در آب افتاد. عارف اولی با تمام دردی که داشت، دستش را دراز کرد و دوباره عقرب را نجات داد و بر تخته‌سنگ گذاشت. عقرب بازهم از فرصت استفاده کرد و دست عارف را نیش زد. بعد دوباره به راه رفتن ادامه داد تا باز لیز خورد و برای بار سوم در آب افتاد. عارف دومی جلوی عارف اول را گرفت و گفت: استاد! این عقرب از روی کینه نیش نمی‌زند و طبیعتش نیش زدن است. اگر شما صد بار دیگر هم نجاتش بدهید، باز از روی طبیعت و غریزه، شما را نیش خواهد زد. عارف اولی دوباره دستش را دراز کرد و عقرب را نجات داد و گفت: اگر طبیعت او نیش زدن است، طبیعت ما هم دستِ افتادگان را گرفتن است... داستان که تمام شد، از شیدا سؤال کردم که تو اگر آنجا بودی چه‌کار می‌کردی؟ با اطمینان و بدون یک‌لحظه فکر، جواب داد که هر دو عارف را پرت می‌کردم توی آب تا بمیرند!


candle4-47

مهدی دریاب

برف نروژ رو چرا دوس نداری؟ چون تمام سال جلوی چشمته. ولی تصاویر توی تهران و استانبول و نیویورک هر لحظه عوض می‌شن. تا بخوای هر کدومو دوست داشته باشی، دیگه رفته، دیگه نیست، و بعد اون نوستالژی می‌مونه و حس خوبی که می‌شه باهاش زندگی کرد.


candle4-48

داوود محمدی‌نی

به نظر من، باید همه‌ی شهرا یه میدون آزادی داشته باشن.

: اون که آره! ولی میدون آزادی تفلیس هم مثل میدون آزادی ما اسمش از اول، آزادی نبوده. اسمش به افتخار یه سرهنگ روس که «ایروان» رو فتح کرده بوده، «اریوانسکی» بوده یا چه می‌دونم یه چیزی شبیه این. بعد که امپراتوری روسیه می‌ره و کمونیستا جاش میان، اسمش می‌شه میدون «لنین». بعد که اونا می‌رن، دیگه اسمش رو می‌ذارن «آزادی» و می‌شه محل جشن و شادی و موزیک...

پس انگار میدونای آزادی دنیا هیچ‌وقت زیاد هم آزاد نبودن.


candle4-49

داریوش جلینی

باید برگردیم به همان بوسه‌ی صبح جدایی و شماره‌های همدیگر را از موبایل‌هایمان پاک کنیم و تنها چیزی که باقی بماند، خاطره‌ای از یک شب عاشقانه باشد که برایت تا صبح سعدی خوانده باشم و تو برایم زیر لب آهنگ‌های عاشقانه‌ی ترکی.


candle4-50

عباس اصغرپور، اعظم و آوا اسعدی

لهجه‌ی یزدی‌اش مرا یاد روزهای سربازی می‌اندازد، اما مطمئنم در آن ماه‌هایی که من در یزد بوده‌ام، نهایتاً بچه‌ای دبستانی بوده است. به روزهای رژه رفتن و کشیک دادن و زندگی گروهی فکر می‌کنم. اختراعی هوشمندانه توسط حکومت‌ها برای هدر دادن سال‌هایی از زندگی که بیشترین میزان عصیان و انرژی در جوان‌ها به چشم می‌خورد. نهادی برای نهادینه کردن خشونت، زندگی طبقاتی و سلسله‌مراتبی و مهم‌تر از همه‌ی اینها، جا کردن «مردانگی»، «ناسیونالیسم» و هزار تا لغت بی‌معنای مزخرف دیگر در عمیق‌ترین جاهای ضمیر ناخودآگاه. در پادگان قدم می‌زنم. برگه‌ی مرخصی تشویقی‌ام را برمی‌دارم و با یک تاکسی داغ بدون کولر می‌آیم از درِ پادگان تا داخل شهر. قبل از بو کردن هوای آزاد، قبل از خوردن یک آبمیوه، قبل از خریدن دفتر برای «یعقوب»، قبل از دراز کشیدن روی نیمکت پارک، قبل از عوض کردن لباس بوگندوی نظامی، یک باجه‌ی تلفن عمومی پیدا می‌کنم و زنگ می‌زنم به دختر. زنگ می‌خورد و گوشی را برنمی‌دارد. الآن دارد چه‌کار می‌کند؟ مگر پیش‌شماره‌ی یزد را نمی‌بیند؟ نکند رهایم کرده باشد؟ نکند فراموشم کرده باشد؟ نکند بلایی سرش آمده باشد؟ همان لحظه‌ای که می‌خواهم گوشی را قطع کنم، صدای نفس‌نفس‌زنانش از پشت تلفن می‌آید که می‌گوید: «سلام حسین... سلام... ببخشید دیر برداشتم... قربون صدات برم...»


candle4-51

زهره پروین

علم برای ما جهانی ساخته که نه دیگر در آن معجزه‌ای هست و نه حتی وقتی به آسمانش نگاه می‌کنی، می‌شود خیالبافی کرد. یک‌مشت ستاره و سیاره که حتی خبر داریم خیلی از آنها سال‌هاست دیگر وجود خارجی ندارند و فقط نوری هستند که در راه مانده است...


candle4-52

اعظم اسعدی

می‌گویم ناصر جان! تو اگر به چیزی امید نداری، چرا افتاده‌ای دنبال این پرونده و روز و شب برای ما نگذاشته‌ای؟! می‌گوید که من از تلاش برای رسیدن به حقیقت و عدالت لذت می‌برم، ولی امیدی به رسیدن به آن ندارم! تنها همین طی مسیر، خوشحالم می‌کند.


candle4-53

الهام پورامراللهی

حرف که می‌زد، دیوانه می‌شدم. مهم نبود درباره‌ی چه چیز حرف می‌زند. از ساختارشکنی «دریدا» تا اندیشه‌های فمینیستی ویرجینیا وولف تا تصاویر ذهنی سهراب سپهری تا پاپ‌آرت «اندی وارهول» و چاپ سیلک‌هایش از مریلین مونرو تا بالا رفتن قیمت کنسرو لوبیا! تا گرفتن چاه توالت! تا گرم شدن هوا، از هرچیزی که حرف می‌زد، آن دقایق به جذاب‌ترین لحظه‌های زندگی من تبدیل می‌شد. زل می‌زدم به چهره‌ی استخوانی‌اش و می‌گفتم برایم حرف بزن، و او آن‌قدر حرف می‌زد که نفسش می‌گرفت و من فقط تماشایش می‌کردم. زل می‌زدم به چشم‌هایش که انگار همیشه پر از اشک بود و گاهی که بین جملاتش سکوت می‌کرد، بوسه‌ای سریع از لب‌هایش می‌گرفتم.


candle4-54

زهرا آقامیری

پیشخدمت گرجی، فارسی شکسته‌بسته‌ای بلد است که انگلیسی ندانستنش را جبران می‌کند. چلوکباب کوبیده‌ و سالادشیرازی و نوشابه‌ی مشکی رژیمی سفارش می‌دهم و او با لبخند تشکر می‌کند و دور می‌شود. آن سال‌ها که در ایران بودم، حس وحشتناکی نسبت به تسلط کم ایرانیان به زبان انگلیسی و خیلی چیزهای دیگر داشتم. اما در این سال‌های خارج‌نشینی‌ام، فهمیده‌ام که اوضاعمان حداقل در فهمیدن زبان انگلیسی از اکثر مردم کشورهای غیرانگلیسی‌زبان بهتر است. از اسکاندیناوی و هند که بگذریم، در شهرهای کوچک خیلی از کشورهای توریستی، اکثر مردم حتی بلد نیستند عددهای یک تا ده را به زبان انگلیسی بگویند. اما اصلاً چه اهمیتی دارد؟ چرا مردم باید چیزهایی را یاد بگیرند که در کل زندگی، نهایتاً چند بار ممکن است به دردشان بخورد؟! فلان آدم ترکیه‌ای یا چینی یا تایلندی یا گرجستانی اگر انگلیسی نداند، چه آسیبی می‌بیند؟ همین من که مثل بلبل، نروژی حرف می‌زنم، چرا از آن زمانی که حتی حروف نروژی را بلد نبودم خوشحال‌تر نیستم؟... پیشخدمت دیگری سالادشیرازی‌ام را با لبخندی واقعی می‌گذارد روی میزم و من فوری n و n+1 و تمام چیزهایی که از شیدا یاد گرفته‌ام، توی مغزم ردیف می‌شود و نتیجه می‌گیرم تمام پیشخدمت‌های گرجستان، مهربان هستند!


candle4-55

اعظم اسعدی

به یاد سکانس آخر «سینما پارادیزو» می‌افتم، به یاد آن‌همه بوسه‌ی حذف‌شده از هنر و زندگی، به یاد آن سه دقیقه بوسه‌‌های تدوین‌شده در کنار هم، که از «برنج تلخ» شروع و با «پلاتینیوم‌بلوند» تمام می‌شود. موسیقی «انیو موریکونه» فضای اتاق را پر کرده است. لب‌هایمان به‌سختی از هم جدا می‌شود و صدای پیانو اوج می‌گیرد. دست‌هایش را می‌گیرم و به سمت در می‌روم. صدای «چلستا» و «ساکسیفون» در هم می‌آمیزد. نگاه‌هایمان به هم گره خورده است. به لبخند جادوییش نگاه می‌کنم و توان رفتن ندارم.


candle4-56

عاطفه اسدی

عکسی از «مریلین مونرو» با مایو در کنار دریا... همان عکسی است که چند هفته قبل از مرگش گرفته بود. در عکس، خنده‌ای واقعی بر لب دارد و موهایش را باد روی پیشانی‌اش آورده است. چه کسی باور می‌کند که آن زنی که این‌گونه می‌خندد، چند هفته بعد خودش را خواهد کشت؟ آدم‌ها با همین لبخندها همدیگر را گول می‌زنند، بعد خیلی راحت می‌میرند. من خودم مریلین مونرو واقعی را به عکس‌ها و فیلم‌هایش ترجیح می‌دهم. مریلینی که شعر می‌گفت و «والت ویتمن» را دوست داشت، لکنت زبان داشت، کتاب زیاد می‌خرید و کم می‌خواند، روزی پانزده بار صورتش را می‌شست، دیالوگ‌هایش یادش می‌رفت و بایسکشوال بود. اینها تحریک‌کننده‌تر است یا بالا رفتن دامنش در «خارش هفت‌ساله»؟! برای من هوش، واقعی بودن و دیوانگی، سه ضلع مثلث جذابیت هستند.


candle4-57

عاطفه اسدی

او از بچه‌ها متنفر است و در این تنفرش برای هیچ موجود زیر چهارده سالی استثناء قائل نیست! با همان استدلال، از پدر و مادرها هم متنفر است که چنین موجوداتی را ایجاد و نگهداری می‌کنند! شاید با تنها مادرانی که ارتباط خوبی دارد، «کوآلاهای ماده» هستند! ظاهراً جایی خوانده که کوآلاهای ماده پس از گرفتن بچه‌ها از شیر، تا مدت زیادی به آنها مدفوعشان را می‌دهند که بخورند. به نظر شیدا این بهترین روش برای برخورد با بچه‌هاست! بارها سعی کرده‌ام برایش از ارزش غذایی آن مدفوع ویژه صحبت کنم اما شیدا وقتی نظری راجع به چیزی دارد، علاقه‌ای به شنیدن هیچ نظر دیگری ندارد.


candle4-58

عاطفه اسدی

به ناصر فکر می‌کنم و دوباره غمگین می‌شوم. مثل پرنده‌ای که فقط چند لحظه از قفسش فرار کرده و خودش را به دیوارهای اتاق کوبیده است و بعد دستی آمده و او را دوباره توی قفس انداخته است. گاهی زندگی همان چند ثانیه تصور آزادی است.


candle4-59

عاطفه اسدی

برای من، وطن آن قطره‌های اشکی است که نهم نوامبر، پس از رد شدن از دیوار، در چشم‌های نوجوانی حلقه زد که دیگر موهایش پر از تارهای سفید بود، وگرنه این‌ور دیوار و آن‌ور دیوار چه فرقی می‌کند؟

به اتفاقی فکر می‌کنم که بینمان افتاده است. به مرزهای ناگفته‌ای که در این چند سال با وسواسی عجیب ساخته بودیم و همه در یک شب ناپدید شدند. حس آن شهروند آلمان شرقی را دارم که نهم نوامبر از دیوار برلین رد شده است، سرشار از آمیزه‌ای از شادی و ترس و کلی احساسات ناشناخته که او حتی نامشان را نمی‌داند.


candle4-60

اعظم اسعدی

یک ساعتی می‌شود که بیدارم و مشغول حفظ کردن جزئیات تنش در ذهنم هستم. یک نوع زیبایی که انگار با زیبایی‌های جهان ما نسبتی ندارد. مثل یک طعم عجیب و دوست‌داشتنی که شبیه هیچ‌چیزی نیست و کلمات از بیان آن برای دیگری عاجزند. مستی از سرش پریده و مثل بچه‌گربه خودش را سپرده است به بوسه‌ها و نوازش‌های آرامم.


candle4-61

اعظم اسعدی

مثل گربه‌ای سیر است که فعلاً قصد کشتن طعمه‌اش را ندارد. فعلاً نوبت بازی و آزار دادن است. کشتن، پاداشی کوچک است برای آن‌همه برنامه‌ریزی و کمین کردن و انتظار.


candle4-62 candle4-63candle4-64

اعظم اسعدی

روزی استادی به حیاط معبد آمد و راهب‌هایی را دید که در دو سمت آنجا ایستاده‌اند و بر سر یک گربه با هم دعوا می‌کنند. او گربه را گرفت و به راهب‌ها گفت که اگر هرکدام از شما یک سخن نیک بگوید، گربه نجات خواهد یافت. هیچ پاسخی نیامد. بنابراین استاد با خشونت گربه را به دو نیم تقسیم کرد. بعدازظهر آن روز، یکی از عارف‌ها که در سفر بود برگشت و استاد ماجرا را برای او تعریف کرد. عارف صندل‌های خود را از پا در آورده و به روی سر خود گذاشت و بیرون رفت. استاد گفت که اگر تو آنجا بودی،‌ می‌توانستی گربه را نجات بدهی.


candle4-65

اعظم اسعدی

خوشبختانه شیدا از هم‌صحبتی با گربه‌ی لمیده فارغ می‌شود و به سمت ما می‌آید. چنان با هیجان از خاطرات آن گربه‌ی راه‌راه سفید و مشکی می‌گوید که انگار واقعاً پای درددل او نشسته بوده است.


candle4-66

اعظم اسعدی

نشست روی قبر و درحالی‌که قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش به پایین سُر می‌خورد، خواند: «آتشی در سینه دارم جاودانی...»(173) ادامه‌اش را از روی سنگ‌قبر خواندم و بغضم گرفت. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. دستم را گرفت. دستش آن‌قدر سرد بود که انگار همان لحظه از قطب برگشته باشد. آرام با انگشت‌هایم دستش را نوازش کردم. به بقیه‌ی قبرها نگاه کردیم که اندوهگین و تنها در انتظار ما بودند.


candle4-67

اعظم اسعدی

چرا آسمان اینجا این‌قدر کم ستاره دارد؟ حتی آن چهار سالی که تهران بودم، وسط آن‌همه دود و ذرات معلق، هر شب یواشکی با بچه‌های خوابگاه می‌رفتیم پشت‌بام و ستاره‌ها را نگاه می‌کردیم و از عاشق‌شدن‌هایمان حرف می‌زدیم. بعد من دلم تنگ می‌شد که یزد باشم و شب بشود و زل بزنم به آسمان پر از ستاره و جادویی‌اش، که با منیره بنشینیم روی ایوان و باد خنک شب بزند توی صورتمان و بلندبلند آواز بخوانیم تا بابا بیاید و حسابی دعوایمان کند. بعد زیرزیرکی بخندیم و این بار زیر لب و آهسته دم بگیریم.


candle4-68

اعظم اسعدی

نه ماه بعد هم دوقلوهایی را به دنیا می‌آورم که بعد نابودی زمین، قرار است نسل انسان و تیگلارها را نجات دهند. همه‌چیز ظاهراً ساده است اما من دلم می‌خواهد قبل برگشتن بروم یزد و منیره و بابا و مامان را برای آخرین بار ببینم.


candle4-69

اعظم اسعدی

دلم برای منیره و بابا و مامان تنگ می‌شود. دلم برای ستاره‌های آسمان یزد تنگ می‌شود. به این فکر می‌کنم که این آخرین باری است که زمین را می‌بینم و بغض، گلویم را می‌فشارد.


candle4-70

اعظم اسعدی

دلم سیگار می‌خواهد. سیگار چیز عجیبی است. بعد ده سال از ترک کردنش، هنوز در شادترین و غمگین‌ترین لحظات، وسوسه‌اش به سراغت می‌آید. انگار ویروسی است که در عمیق‌ترین سلول‌هایت لانه کرده است و فقط تلنگری کافی است تا از خواب بیدار شود و دهان گشادش را باز کند تا ببلعد؛ ببلعد دود و تلخی و سرفه را، ببلعد مستی و سکس و سردرد را، ببلعد چشم‌هایت را که خیره می‌شوند به روشنایی مرموزش در شب، و تو بی‌اختیار کام بگیری و پر شوی از دود غلیظی که تا عمیق‌ترین سلول‌هایت فرو می‌رود.


candle4-71

اعظم اسعدی

بعد «تذکرۃالاولیاء» را داد دست من که ذکر «حلاج» را برایش بخوانم. به آنجا رسیدم که می‌گفت: «در عالم رضا اژدهایی است که آن را یقین خوانند، که اعمال هجده‌هزار عالم در کام او چون ذره‌ای است در بیابان.» گریه‌اش گرفت و گفت: «ما قصد کاری عظیم کردیم و سرگشته‌ی کاری شده‌ایم.» بعد از لای دفترش کاغذی را بیرون آورد و به دستم داد. برای تولدم شعر گفته بود. بعد، بی‌آنکه به کاغذ نگاه کند، از حفظ برایم شعر را خواند. حس کردم خوشبخت‌ترین انسان روی زمین هستم. چه کسی جز من می‌توانست چنین عشقی را تجربه کند؟ که آن‌قدر عاشق باشد و عاشقش باشند؟ عاشقی که مثل فرهاد همه‌چیزش بشود نشاندن لبخند روی صورت محبوب.


candle4-72

اعظم اسعدی

من مطمئنم که او با چهره‌ای تازه متولد شده و در بدنی غریبه، از دور مواظب من و آرمین است. شاید هم مجسمه‌ای شده باشد بر فراز کوهی بلند در سرزمینی دور. مجسمه‌ای که در یک دستش جام شرابی دارد برای نوشاندن لذت و شادی به تمام آدم‌ها و در دست دیگرش شمشیری دارد برای کسی که بخواهد آرمینش را اذیت کند. شاید هم درخت اکالیپتوسی شده باشد در دورافتاده‌ترین جزایر استرالیا که کوآلاها آن را بغل می‌کنند و آرام می‌خوابند.