تصویر بر اساس کتاب هزار و چند شب - مهدی موسوی

بخش‌هایی از کتاب هزار و چند شب، نوشته‌ی مهدی موسوی به همراه تصاویر دریافتی مرتبط با آن بخش از کتاب

Candle4-1

آرمیتی پاوری

زدم زیر گریه. ضجه می‌زدم و کسی نبود که دلداری‌ام بدهد. انگار آخرین انسان روی زمین باشم و سگم، که آخرین سگ روی زمین بوده است، بمیرد! با چشم‌های پر از اشک زل زده بودم به آینه و دعا می‌کردم که این فقط یک کابوس باشد و هرچه زودتر از آن بیدار شوم!


candle4-2

ثمین حسین خانی

شیدا می‌گوید که کوآلاها به خاطر خنک بودن تنه‌ی درختان، آنها را بغل می‌کنند. می‌گوید که کوآلاها فقط برگ اکالیپتوس می‌خورند اما به درخت اقاقیا می‌چسبند چون تنه‌ی خنک‌تری دارد و آب کمتری از دست می‌دهند. همین حقیقت‌های علمی که صبح تا شب، بی‌قاعده از دهان شیدا درمی‌آید، مرا می‌ترساند. من اگر برگ اکالیپتوس می‌خوردم، حتماً درخت اکالیپتوس را هم بغل می‌کردم. حتماً هزاران سال قبل، کوآلاهایی بوده‌اند که درخت اکالیپتوس را بغل می‌کرده‌اند اما انتخاب طبیعی بی‌رحم است و آن موجودات خیانتکاری باقی مانده‌اند که به اقاقیاها چسبیده‌اند و آب کمتری در روز از دست ‌داده‌اند.


candle4-3

لیلی قهرمانی

زیاد از خانه بیرون نمی‌آمد. تایلند را دوست نداشت. دلش زبان فارسی را می‌خواست و کوچه‌های کثیف تهران را و قبر کوچک فرهاد را. اگر می‌گفتم بمان، مطمئنم که «نه» نمی‌آورد، اما دلش با رفتن بود. شب آخر وسایلش را با هم جمع کردیم و بعد تا صبح همدیگر را بوسیدیم و گریه کردیم. با پروازِ مستقیمِ ایران رفت. می‌گفت طاقت دیدن کشوری دیگر را ندارد، حتی اگر فقط ترانزیت فرودگاهش باشد!


Candle4-4

قیافه‌اش شبیه الهه‌ی «بس کن. مزخرف نگو!» شده است. الهه‌ای که حالا از مرحله‌ی شوک گذشته و گریه می‌کند و نوشیدنی پشت نوشیدنی سفارش می‌دهد. من اما با سماجت حرف می‌زنم و نمی‌گذارم حتی لحظه‌ای سکوت برقرار شود. سکوت به آدم‌ها فرصت فکر کردن می‌دهد. وقتی فاجعه‌ای اتفاق افتاده باشد، «فکر کردن» خطرناک‌ترین سم جهان است. کلمات را به هم می‌بافم تا حتی ثانیه‌ای به سکوت لعنتی فرصت ندهم. کلمات را به هم بافتن، تنها کاری است که در آن تخصص دارم. چشمان پر از اشکش، در نور نئون‌ کافه‌ها و بارها و دیسکوها رنگ‌به‌رنگ می‌شود و با موهای مشکی‌اش بر شانه‌ها ترکیبی سحرآمیز می‌سازد


Candle4-5

قیافه‌اش شبیه الهه‌ی «بس کن. مزخرف نگو!» شده است. الهه‌ای که حالا از مرحله‌ی شوک گذشته و گریه می‌کند و نوشیدنی پشت نوشیدنی سفارش می‌دهد. من اما با سماجت حرف می‌زنم و نمی‌گذارم حتی لحظه‌ای سکوت برقرار شود. سکوت به آدم‌ها فرصت فکر کردن می‌دهد. وقتی فاجعه‌ای اتفاق افتاده باشد، «فکر کردن» خطرناک‌ترین سم جهان است. کلمات را به هم می‌بافم تا حتی ثانیه‌ای به سکوت لعنتی فرصت ندهم. کلمات را به هم بافتن، تنها کاری است که در آن تخصص دارم. چشمان پر از اشکش، در نور نئون‌ کافه‌ها و بارها و دیسکوها رنگ‌به‌رنگ می‌شود و با موهای مشکی‌اش بر شانه‌ها ترکیبی سحرآمیز می‌سازد


Candle4-6

اورلی کوهن

برای ما بهایی‌ها این حجم از دروغ اصلاً قابل‌تحمل نیست اما من با حسین قرار بود همه‌ی آنچه را در زندگی‌ام به آن اعتقاد داشتم، یکی‌یکی از دست بدهم؛ راستگویی ساده‌ترین آنها بود! برای حسین اصلاً مهم نبود که من بهایی‌ام. اصلاً مگر چیزی هم برای حسین مهم بود؟! خودش می‌گفت که آتئیست است اما حتی به همان آتئیست بودن هم زیاد اعتقاد نداشت.


candle4-7

محبوبه عموشاهی

ایستاده است و به بازی بستنی‌فروش‌های خیابان استقلال با مشتری‌ها نگاه می‌کند و مثل بچه‌ها کیف می‌کند. یکی از آن بستنی‌های بی‌مزه را می‌خرم تا «آقای سیبیلو» زنگوله‌ای را به صدا درآورد و شیدا تلاش کند بستنی را از آن میله‌ی بلند که «آقای سیبیلو» با آن ژانگولربازی می‌کند، قاپ بزند. شیدا از ته دل می‌خندد و با تلاش بچگانه‌ای سعی می‌کند بستنی را در هوا بگیرد


candle4-8

الآن هم دوباره رسیده‌ایم به برج گالاتا و من از درخشش چشم‌هایش می‌فهمم که می‌خواهد پیشنهاد کند که دوباره برویم بالای برج و این بار عکس بگیریم. دلم نمی‌آید توی ذوقش بزنم. راضی‌اش می‌کنم که تا طبقه‌ی هفتم را با آسانسور برویم. بالای برج که می‌رسیم، باد موهای لخت و بی‌حالتش را به هم می‌ریزد. از شادی، دور خودش می‌چرخد و شروع می‌کند به عکس گرفتن از تمام استانبول.


candle4-9candle4-10candle4-11candle4-12candle4-13

«بازار مصری‌ها» با بوی خاص ادویه‌اش از راه دور مستمان می‌کند. به آن‌طرف خیابان می‌رویم. پودرهای رنگارنگ و بوهای عجیب، هر آدم بی‌احساسی را هم سر ذوق می‌آورد، چه برسد به شیدا که با شوق از این حجره به آن حجره می‌دود و دمنوش‌های مجانی را امتحان می‌کند و در جواب زبان‌بازی مغازه‌داران برای کشاندن مشتری‌ها به داخل حجره‌ها، جملاتی به انگلیسی و نروژی و فارسی تحویلشان می‌دهد! ترک‌ها معمولاً انگلیسی هم بلد نیستند، چه برسد به نروژی، اما انگار که زبان بدن و دیوانگی شیدا را درک کرده باشند، به او لبخند می‌زنند و بعضی‌هایشان حتی به فارسی «موفق باشی» یا «خداحافظ» خنده‌داری می‌گویند.


candle4-9candle4-10candle4-11candle4-12candle4-13

«بازار مصری‌ها» با بوی خاص ادویه‌اش از راه دور مستمان می‌کند. به آن‌طرف خیابان می‌رویم. پودرهای رنگارنگ و بوهای عجیب، هر آدم بی‌احساسی را هم سر ذوق می‌آورد، چه برسد به شیدا که با شوق از این حجره به آن حجره می‌دود و دمنوش‌های مجانی را امتحان می‌کند و در جواب زبان‌بازی مغازه‌داران برای کشاندن مشتری‌ها به داخل حجره‌ها، جملاتی به انگلیسی و نروژی و فارسی تحویلشان می‌دهد! ترک‌ها معمولاً انگلیسی هم بلد نیستند، چه برسد به نروژی، اما انگار که زبان بدن و دیوانگی شیدا را درک کرده باشند، به او لبخند می‌زنند و بعضی‌هایشان حتی به فارسی «موفق باشی» یا «خداحافظ» خنده‌داری می‌گویند.


candle4-14

جلوی مغازه‌ی «مهمت افندی»، شیدا دستم را رها می‌کند و از میان صف دورودراز سرک می‌کشد تا ببیند این بوی دیوانه‌کننده‌ی قهوه از کجا می‌آید. حوصله‌ی در صف ایستادن ندارم، وگرنه هم خودم و هم شهرزاد نمی‌توانیم بدون «قهوه‌ی ترک» سر کنیم. شهرزاد خیلی اهل نوشیدنی‌های تلخ نیست، اما وقتی به قهوه‌های مهمت افندی می‌رسد، ترجیح می‌دهد قهوه‌اش را بدون شیر و شکر بخورد. حتی مثل ترک‌ها یک استکان آب ولرم هم کنارش می‌گذارد تا دهانش را بعد هر جرعه سرد کند و مزه‌ی قهوه‌اش را از دست ندهد. من ولی مزه‌ی قهوه را زیاد دوست ندارم. حتی آن بوی سحرآمیز هم، تلخی‌اش را برایم شیرین نمی‌کند. حتی شیر و شکر... چیزی که قهوه را برای من دوست‌داشتنی می‌کند، بی‌خوابی است. برای من، زندگی بعد از غروب آفتاب آغاز می‌شود و دقیقاً از نیمه‌شب تا لحظه‌ی طلوع آفتاب، زمانی است که حس می‌کنم از جهان کمتر متنفرم.


candle4-15

از کوچه‌ی «بیوک پُستانه» می‌رویم تا به «چاق‌کباب‌فروشی شاهزاده» برسیم. شیدا هیجان دارد که می‌خواهد «کباب چاق» بخورد. به او توضیح می‌دهم که اتفاقاً لایه‌های این کباب خیلی هم نازک است و احتمالاً به سیخ‌های مخصوص این کباب که گوشت دورش می‌چرخد، «چاق» می‌گویند و کلمه‌ای ارمنی یا گرجستانی است. شیدا همان‌جا وسط خیابان می‌نشیند و می‌گوید که حاضر نیست به چاق‌کبابی‌ای که کباب‌های لاغر می‌فروشد بیاید!


candle4-16 candle4-17

محبوبه عموشاهی


candle4-18

پیاده از «میدان تکسیم» راه می‌افتیم. هرچقدر التماسش می‌کنم که با مترو برویم یا حداقل سوار آن تراموای خوشگل قرمزرنگ بشویم، قبول نمی‌کند. خودش را می‌زند به نشنیدن و جلو جلو راه می‌رود. گاهی فکر می‌کنم گوش‌هایش نوعی فیلتر انتخابی دارند که چیزهایی را که دوست ندارد، به مغزش نمی‌رسانند، وگرنه این مقدار از بی‌توجهی و لجبازی در یک انسان، قابل‌باور نیست.


candle4-19 candle4-20

محبوبه عموشاهی

کلاً در خانه زیاد غذا درست نمی‌کردیم. داخل بار که مجبور بودیم با مشتری‌ها مشروب بخوریم و صبح از خستگی و گیجی، کسی حوصله‌ی غذا درست کردن نداشت. بقیه‌ی وقت‌ها هم یا با کسی بیرون می‌رفتیم یا وسط دو تا مشتری، یک چیز حاضری می‌خوردیم. از سیمیت و بورک و گوزلمه گرفته تا دوروم و تانتونی و میدیه دولما، هرچیزی که جلوی راهمان سبز می‌شد می‌خوردیم تا این شکم لامصب را سیر کنیم. آدم وقتی شب‌کار است نه‌فقط خوابش به گا می‌رود، که برنامه‌ی غذا خوردن و بقیه‌ی کارهایش هم قر و قاطی می‌شود. برای همین بود که دیگر هیچ‌چیزمان زمان مشخصی نداشت.


candle4-21

شیدا، برعکس من، عاشق این مجسمه‌هاست. هرجای دنیا که با هم رفته‌ایم اولین کارش رفتن به موزه‌ی مادام توسوی آن شهر بوده است، از لندن و آمستردام و بانکوک گرفته تا همین استانبول و خیابان استقلال. شیدا مهم‌ترین ویژگی این موزه را حرف نزدن مجسمه‌هایش می‌داند! چشم‌هایش را ریز می‌کند و می‌گوید که مردم، متخصص گند زدن به رؤیاهای آدم هستند. فقط کافی است تا دهانشان را باز کنند که بفهمی چقدر احمق و مبتذلند! بعد هم قیافه‌ی متفکری به خودش می‌گیرد و می‌گوید که واقعاً مادام توسو نابغه بوده که سلبریتی‌هایی اختراع کرده است که هیچ غلطی نمی‌کنند و تو می‌توانی در رؤیاهایت دوستشان داشته باشی بدون ترس از گند خوردن به تصوراتت.


candle4-22 candle4-23

محبوبه عموشاهی

به میدان تکسیم که می‌رسیم، می‌روم سراغ یکی از دونرفروشی‌های خسته‌ای که تا این ساعت شب باز مانده‌اند و سه تا «ایسلاک برگر» می‌خرم. ایسلاک یکی از همان چیزهایی است که ظاهر مزخرفی دارد، اما کافی است یک بار امتحان کنی تا معتادش بشوی. قیافه‌اش که تعریفی ندارد، داخلش هم چندان پروپیمان نیست، فقط شاید قیمت ارزانش وسوسه‌ات کند که یکی بخری و در راه گاز بزنی، اما مزه‌ی ویژه‌اش وادارت می‌کند که حتماً دومی و سومی را هم بخری و حتی وقتی از ترکیه می‌روی، دلت برایش تنگ شود.


candle4-24 candle4-25

محبوبه عموشاهی

چند قدم عصبانی راه می‌رود و بعد اصلاً یادش می‌رود که عصبانی بوده است و مشغول ورجه‌ورجه می‌شود. گیر می‌دهد که بیا «کستانه» بخوریم. من نمی‌دانم این لاغر استخوانی این‌همه غذا را کجا جا می‌دهد!


candle4-26

محبوبه عموشاهی

همان‌جا توی محوطه‌ی سلطان احمد می‌نشینم و به آن شش تا مناره نگاه می‌کنم که آسمان را شکافته‌اند و انگار به خدا نزدیک‌ترند. می‌روم داخل مسجد. کاشی‌های آبی‌اش حال خرابم را بهتر می‌کند. وضو می‌گیرم و نمازی می‌خوانم، هرچند موقع نماز اصلاً حواسم جمع نیست و همان دو رکعت شکسته‌ی عشا را صد بار قاطی می‌کنم.


candle4-27

لی‌لی قهرمانی

چیزی که قهوه را برای من دوست‌داشتنی می‌کند، بی‌خوابی است. برای من، زندگی بعد از غروب آفتاب آغاز می‌شود و دقیقاً از نیمه‌شب تا لحظه‌ی طلوع آفتاب، زمانی است که حس می‌کنم از جهان کمتر متنفرم. اوایل می‌نشستم و روش‌های درمان بی‌خوابی را می‌خواندم، بعد سعی می‌کردم تا برعکس آنها رفتار کنم! شام سنگین می‌خوردم، با موبایل و لپ‌تاپ کار می‌کردم، چراغ را روشن می‌گذاشتم، موسیقی هاردراک پِلِی می‌کردم، بالش سفت زیر سرم می‌گذاشتم... اما بعدها کشف کردم که تنها راه چاره‌ی واقعی خواب‌آلودگی، قهوه‌ی ترک است! «وودی آلن» بود یا کس دیگری که می‌گفت آدم‌های خوب شب‌ها به‌راحتی می‌خوابند اما آدم‌های بد می‌دانند که می‌شود استفاده‌های بهتری از شب کرد؟! من نمی‌دانم چه استفاده‌ی بهتری می‌شود از شب کرد! مثلاً کتاب نوشتن یا فیلم دیدن، نوعی استفاده‌ی بهتر است یا بدتر؟ فقط می‌دانم که گرگ‌ها و تمساح‌ها و گربه‌ها معمولاً در شب شکار می‌کنند، جن‌ها معمولاً در شب ظاهر می‌شوند، آدم‌ها معمولاً در شب سکس می‌کنند و حتی بعضی‌هایشان مثل شهرزاد «فقط» در شب‌ها، راننده‌های اتوبوس و کامیون معمولاً شب‌ها به راه می‌افتند، کوآلاها بعد بیست ساعت خواب، شب‌ها بیدار می‌شوند و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند و برگ‌های بدمزه و سخت اکالیپتوس را می‌خورند، خون‌آشام‌ها فقط در شب‌ها برای کشتن آدم‌ها و خوردن خونشان می‌آیند، فانوس‌های دریایی شب‌ها روشن می‌شوند، صورت فلکی ماکیان فقط شب‌ها در آسمان دیده می‌شود، بارهای خیابان تنگلور فقط شب‌ها باز می‌کنند، جیرجیرک‌ها فقط شب‌ها آواز می‌خوانند... من شب‌ها با شهرزاد سکس می‌کنم، کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، داستان می‌نویسم و یواشکی قیمت بازی بعدی رئال مادرید و بارسلونا را چک می‌کنم، و در تمام این لحظه‌ها که آمیخته به سردرد و خستگی فلج‌کننده است، تنها کسی که پابه‌پایم بیدار مانده، قهوه‌ی ترک است.


candle4-28

لی‌لی قهرمانی

بغلش کردم که آرامش کنم که دیدم اشک‌های خودم هم دارد می‌آید پایین. بعد همان‌جا بوسیدمش و اشک‌های قاطی‌شده‌مان رفت توی دهانم و آن شوریِ عجیب مرا برد به دریا. بعد شیدا گفت که می‌دانی چرا موها در جاهای مرطوب، جعد برمی‌دارند؟ چون می‌خواهند شبیه موج‌های دریا شوند.


candle4-29

لی‌لی قهرمانی

سعی می‌کنم زودتر لیوان بزرگ آبجویم را تمام کنم تا از آنها عقب نمانده باشم. نمی‌دانم این جوان‌ها چه عجله‌ای دارند برای تند و تند مشروبشان را بالا رفتن و مست شدن؟! باید آبجو را جرعه‌جرعه نوشید. باید آن تلخی توی دهان بچرخد و جزئی از وجودت بشود. برای همین هم آبجو و شراب را به مشروب‌های سنگین ترجیح می‌دهم. دلم می‌خواهد لیوان‌ها و جام‌ها پر و خالی شوند و تمام تنم سرشار شود از آنچه در حال تجربه‌اش هستم، اما هنوز به مستی‌ای نرسیده باشم که دلم بخواهد سرم را بگذارم روی میز و زارزار گریه کنم. همان سرخوشی و بی‌خیالی برای من کافی است. خیلی که بخواهم جلو بروم، ممکن است به جاهای بدی پرت شوم


candle4-30

لی‌لی قهرمانی

در سکوت، خیابان استقلال را پایین می‌رویم. به گرافیتی‌ها که می‌رسیم، از چشم‌هایش می‌فهمم که دلش می‌خواهد عکس بگیرد اما جرئت نمی‌کند چیزی بگوید. خودم به او پیشنهاد می‌دهم که برود کنار یکی از گرافیتی‌ها بایستد. بغلم می‌کند و محکم می‌بوسدم و می‌دود کنار تصویر «لئون» و «ماتیلدا» می‌ایستد و با انگشت‌هایش ادای نشانه گرفتن با اسلحه را درمی‌آورد. عکس می‌گیرم. برای خودش شاخ می‌گذارد. عکس می‌گیرم. دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند تا سوتین بنفشش پیدا شود. عکس می‌گیرم. ادای بوسیدن «ژان رنو» را درمی‌آورد. عکس می‌گیرم. کله‌معلق می‌زند و روی دست‌هایش می‌ایستد. عکس می‌گیرم. موهایش را می‌آورد جلوی صورتش تا هیچ‌چیز نبیند... صدایش می‌کنم و می‌گویم که اگر قرار باشد همین‌جور عکس بگیریم تا صبح هم به «کاپالی چارشی» نمی‌رسیم. قیافه‌اش شبیه بچه‌ای می‌شود که پستانکش را گرفته باشند. چند قدم عصبانی راه می‌رود و بعد اصلاً یادش می‌رود که عصبانی بوده است و مشغول ورجه‌ورجه می‌شود.


candle4-31

عاطفه اسدی

در سکوت، خیابان استقلال را پایین می‌رویم. به گرافیتی‌ها که می‌رسیم، از چشم‌هایش می‌فهمم که دلش می‌خواهد عکس بگیرد اما جرئت نمی‌کند چیزی بگوید. خودم به او پیشنهاد می‌دهم که برود کنار یکی از گرافیتی‌ها بایستد. بغلم می‌کند و محکم می‌بوسدم و می‌دود کنار تصویر «لئون» و «ماتیلدا» می‌ایستد و با انگشت‌هایش ادای نشانه گرفتن با اسلحه را درمی‌آورد. عکس می‌گیرم. برای خودش شاخ می‌گذارد. عکس می‌گیرم. دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند تا سوتین بنفشش پیدا شود. عکس می‌گیرم. ادای بوسیدن «ژان رنو» را درمی‌آورد. عکس می‌گیرم. کله‌معلق می‌زند و روی دست‌هایش می‌ایستد. عکس می‌گیرم. موهایش را می‌آورد جلوی صورتش تا هیچ‌چیز نبیند... صدایش می‌کنم و می‌گویم که اگر قرار باشد همین‌جور عکس بگیریم تا صبح هم به «کاپالی چارشی» نمی‌رسیم. قیافه‌اش شبیه بچه‌ای می‌شود که پستانکش را گرفته باشند. چند قدم عصبانی راه می‌رود و بعد اصلاً یادش می‌رود که عصبانی بوده است و مشغول ورجه‌ورجه می‌شود.


candle4-32

عاطفه اسدی

حس می‌کنم روبروی زندگی‌ام، آینه‌ای قرار داده‌اند که همه‌چیز را خیلی هوشمندانه جابجا کرده است. آن‌قدر زیرپوستی که وقتی نگاهش می‌کنم، حس می‌کنم زندگی خودم است و یادم می‌رود که همه‌چیز به شکل زیرکانه‌ و نامحسوسی تغییر کرده است.


candle4-33

روشنک آرامش

شیدا می‌دود طرف ما و گیر می‌دهد که بیایید ببینید. نرسیده به ایستگاه «شیشانه»، بچه‌گربه‌ای را دیده و مشغول حرف زدن با او شده است! گاهی واقعاً شک می‌کنم که نکند زبان حیوانات را می‌فهمد! شروع می‌کند به بحث جدی با یک مگس که باید از اتاق برود بیرون یا درمورد آدرس جایی که می‌تواند غذا پیدا کند، برای یک سگ توضیح می‌دهد! البته همیشه هم این‌قدر با حیوانات مهربان نیست و نباید گول بخوری وقتی می‌بینی که عنکبوت گوشه‌ی اتاق را می‌گیرد و بعد کمی صحبت و بحث جدی، در حیاط ولش می‌کند.


candle4-34

اعظم اسعدی

برایم داستانی می‌گفت از یک عارف ژاپنی که میزبان یک استاد دانشگاه بوده که برای سؤال درباره‌ی ذن آمده بوده است. عارف قبل از پاسخ به سؤال، چای آورده و فنجان مهمانش را پر کرده و همچنان به ریختن چای ادامه داده است! آن استاد دانشگاه، به سرریز شدن فنجان نگاه کرده تا جایی که دیگر نتوانسته است جلوی خودش را بگیرد و گفته که فنجان، سرریز شده است. چای بیشتری در آن، جا نمی‌شود. بعد عارف به او جواب داده که درست مثل این فنجان، تو هم پر از نظرات و تفکرات خودت هستی. چگونه می‌توانم به تو ذن را نشان بدهم، بی‌آنکه تو اول فنجانت را خالی کرده باشی؟


candle4-35

مهدی نیک‌نژاد

از پنجره‌ی ماشین به بیرون نگاه می‌کنم که سیاهی مطلق است. از این تاریکی مطلق، لذت می‌برم، چون می‌دانم که آن بیرون، چیز قشنگی برای دیدن نیست!


candle4-36

ماهی کاظمی

خودش اهل هیچ تغییری نبود. می‌توانست میلیون‌ها ساعت پای یک کتاب بماند یا به یک منظره نگاه کند. از تغییر دکوراسیون متنفر بود و دلش می‌خواست جای هیچ‌چیزی عوض نشود. کافه که می‌رفت، میز خودش را داشت. حتی چند باری که رفتیم کوه، دقیقاً می‌رفت روی همان سنگی می‌نشست که دفعه‌ی قبلی نشسته بود. اما برای من حاضر بود دنیا را عوض کند.


candle4-37

مهدی خدابخش

خودش اهل هیچ تغییری نبود. می‌توانست میلیون‌ها ساعت پای یک کتاب بماند یا به یک منظره نگاه کند. از تغییر دکوراسیون متنفر بود و دلش می‌خواست جای هیچ‌چیزی عوض نشود. کافه که می‌رفت، میز خودش را داشت. حتی چند باری که رفتیم کوه، دقیقاً می‌رفت روی همان سنگی می‌نشست که دفعه‌ی قبلی نشسته بود. اما برای من حاضر بود دنیا را عوض کند.


candle4-38

کما خلاص

از فردا هایدل قانون گذاشت که همه‌ی حیوونا یا باید میوه بخورن یا علف یا گوشت مرده. هیچ حیوونی حق نداره، حیوون دیگه‌ای رو آزار بده یا بهش زور بگه. همه با هم برابرن و باید به همدیگه کمک کنن. حیوونا خیلی زود با قوانین جدید کنار اومدن. یکی دو تا حیوون بودن که طبق عادت قدیمی، موقع گرسنگی شکار کردن که هایدل وسط جنگل، خودشون و خانواده‌شون رو اون‌قدر شکنجه کرد تا جون دادن. چند تا حیوون هم فرار کردن و رفتن سمت کوه و یواشکی اونجا زندگی کردن. اما بقیه اون‌قدر به قوانین جدید عادت کردن که حتی یادشون رفت که یه روز حیوونایی بودن که همدیگه رو می‌خوردن. هایدل داد پوست شیر مرده رو از پوشال پر کردن و از بلندترین درخت جنگل آویزون کردن که همه تا ابد بدونن سر کسی که به صلح و دوستی اعتقاد نداشته باشه، چه بلایی میاد! همه‌ی حیوونا خوشبخت و شاد بودن و کنار هم از زندگی لذت می‌بردن. فقط کلاغ بود که غمگین بود و یه روز موقع غروب پر زد و رفت و دیگه به جنگل خوشبخت برنگشت.