شعری از الیاس رخی
روز «تولد» هیچ حسی در وجودم نیست
جز حس غم، از اینکه «بودن» چیز اجباریست
از اینکه دنیا جای خوبی نیست، در رنجم
از اینکه دنیایم چرا آنقدر تکراریست
حسی ندارم من به پیروزی یک اسپرم!!
غمگینم از این زندگی که نیست جز تبعید
سنگینی «هستی» برایم خارج از حد است
بدجور بدبینم به این خروارها تردید
روز «تولد» روز تاریک و سیاهی است
روزی که آدمها بدون میل میآیند
روزی که انسانها برای لذت یک سکس
یک آدم بدبخت میسازند و میزایند!
با فوت شمعی مسخره، یک آرزو کردن:
پاشیدن دنیاست از هم، آرزوی من!
یک جشن با بیمزگی کیک و مهمانهاش
و حسرت یک زندگی خوب را خوردن
هر سال تکراریست این تقویم بیمعنا
هر سال که این شادیام مصنوعی است، افسوس
و خندههایم خشک و بیاحساس و بیجاناند
در صورتکهای پر از لبخندهای لوس!
با آنکه میخندم ولی هر سال میمیرم!
با چشمهایی خسته از تکرار هر «میلاد»
آیینهها هم خستهاند از دیدنم حتّی
با فوت هر یکدانه شمعم میزنم فریاد!!
من کودکی بودم که هر شب خواب مرگم را
در خیسیِ اشکم به روی بالشم دیدم
کابوس آدمبودنم کابوس سنگینیست
در فلسفیدنهای خود سرشار تردیدم
«میلاد» یک واژه پر از حس تناقضهاست
یک واژه که همراه با یک خندهی تلخ است
«میلاد» یعنی داغ، بر پیشانیِ انسان
یعنی سقوطی بیهدف در درّههایی پست!
«میلاد» یعنی اینکه محکومی بدون جُرم
یعنی سقوطی بیهدف در عمق یک مرداب
یعنی دروغی گرم در آغوش سرد و یخ
و گردش تقویم، بی رؤیا درون خواب
میلاد یعنی خاطراتی تار و بیمعنا
با عکسی از لبخندهای فیک… و بوسه
میلاد مثل «دوستت دارم» دروغی است
تو ماهی و آنها شبیه چند تا کوسه!!
من در کدامین لحظه در دنیا به گا رفتم؟!
این زندگی سهم کدامین انتخابم بود؟
این زندگی در پیش آدمهای پوشالی
از روز اول منشأ هر اضطرابم بود
در هر «تولد»، من برای مرگ آمادهم
هر شمع روشن مثل یک آیین تشییع است
هر آرزویی که به لب آوردهام، مردهست
آن آرزوهایی که کامل رفته است از دست
هر سال در روز «تولد» فکر اینم که
در کلّ دنیا این خبر را منتشر کردند:
که خودکشی کردم منِ «مهدی» از این رنجم
«و دوستانم یکبهیک با دردشان مردند!»