شعری از الهام استادهاشمی
هوای خانهام امشب به عطر لاله مزین
چراغ خانهام امشب به شوق وصل تو روشن
صدای پای تو میآید از سکوت خیابان
نگاه پنجرهها خیره سوی چشم تو با من
به آستانهی در سایهی تو گشته پدیدار
تمام خواهش جانم تویی و لحظهی دیدار
میان بازوی مردانهات رها شده از خود
وجود خستهام از رنجهای کهنهی بسیار
سلام ای شب چشمان بیگناه تو معصوم!
سلام ای غم شیرین! بُهت خیرهی نگاهم
خوش آمدی تو به میعادگاه عشق من امشب
ستارهای به تن آسمان سرد و سیاهم
منم قبای بهرجرفته در طواف تو، آری
برای ذکر تنت در برم بگیر و بپوشان
حریصوار توام در هوای هر هوس از تو
مرا در آتش این قبلهی گناه بسوزان
بمان که با تو بماند دلم به پای تو از عشق
منم که جز تو نخواهم، منم که جز تو نگویم
بهشت چیست بهجز بوسههای داغ مکرر؟
ز شرم چشم تو تا شاهراه سرخ گلویم