توتمِ تبعید: کوآلا، اکالیپتوس و سایه در رمان هزار و چند شبتوتمِ تبعید: کوآلا، اکالیپتوس و سایه در رمان هزار و چند شب

از فرهنگ بومی استرالیا تا بازتاب ناخودآگاه در روایتی پست‌مدرن عاطفه اسدی

مقدمه

کوآلاها نه‌تنها یکی از نمادهای شناخته‌شده‌ی استرالیا محسوب می‌شوند، بلکه فراتر از آن، در فرهنگ‌های بومی این سرزمین نیز جایگاهی توتم‌گونه دارند. اهمیت فرهنگی کوآلاها در افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن بومی استرالیا ریشه‌ دارد و تا به امروز نیز جایگاه خود را حفظ کرده، به گونه‌ای که این حیوان خواب‌آلود نه‌تنها توانسته به ادبیات این سرزمین راه پیدا کند، بلکه از مرزها رد شده و در برخی از آثار ادبی بین‌المللی نیز ظاهر شده است؛ از شخصیت‌های اصلی و محبوب کتاب‌های کودکان گرفته تا حضوری نمادین یا استعاری در برخی از داستان‌های بزرگسالان. یکی از رمان‌هایی که کوآلا در آن نقشی مهم و اساسی ایفا می‌کند، رمان ایرانی هزار و چند شب اثر سید مهدی موسوی است. درواقع کوآلا و درخت اکالیپتوس جوری در متن و لایه‌های گوناگون این رمان پست‌مدرن فارسی تنیده شده‌اند که به نظر می‌رسد هرگونه تحلیل نمادین یا بررسی روانشناختی شخصیت‌های اصلی، بدون در نظر گرفتن این نمادها ناقص خواهد بود. در این مقاله ابتدا کوآلاها به‌طورِ خیلی مختصر معرفی می‌شوند؛ سپس پس‌زمینه‌ی نمادین و فرهنگیِ کوآلا و اکالیپتوس در فرهنگ‌های بومی استرالیا بررسی می‌گردد، بعد چند مثال از حضور آن‌ها در برخی آثار ادبی آورده می‌شود، و در نهایت کارکرد این نمادها در رمانِ هزار و چند شب -از جمله خوانشی یونگی پیرامون نقشِ شیدا به‌عنوان «سایه» و نسبتِ او با راوی- به‌عنوان یک مطالعه‌ی موردی تحلیلی، مورد ارزیابی قرار می‌گیرد.

مروری بر شناسنامه‌ی علمی کوآلا

کوآلا (Phascolarctos cinereus) یکی از شناخته‌شده‌ترین پستانداران کیسه‌دار و بومی استرالیا به حساب می‌آید. این جانور در جنگل‌ها و بوته‌زارهای شرق و جنوب‌شرقی استرالیا (ایالت‌های کوئینزلند، نیو ساوت ولز، ویکتوریا و بخش‌هایی از استرالیای جنوبی) زندگی می‌کند. کوآلا جثه‌ای متوسط، بدنی پوشیده از خز خاکستری تا قهوه‌ای‌رنگ، گوش‌های بزرگ و گرد و بینی پهن و تیره دارد. اگرچه در انگلیسی اغلب به این موجود «خرس کوآلا» (Koala bear) می‌گویند، اما او هیچ خویشاوندی با خرس‌ها ندارد و در رده‌ی مارسوپیال‌ها (پستانداران کیسه‌دار) قرار می‌گیرد. مانند دیگر کیسه‌داران، نوزادان کوآلا پس از تولد بسیار نارس‌اند و برای چندین ماه درون کیسه‌ی مادر رشد می‌کنند. رژیم غذایی کوآلا تقریباً منحصراً از برگ‌های اکالیپتوس تشکیل شده است؛ برگ‌هایی که ارزش غذایی پایینی دارند و سرشار از ترکیبات سمی‌ هستند. به همین دلیل، کوآلا دستگاه گوارش ویژه‌ای دارد و بیشتر وقت خود (تا ۱۸–۲۰ ساعت در شبانه‌روز) را در خواب و استراحت می‌گذراند تا انرژی‌اش حفظ شود. پنجه‌ها و بازوهای قوی این موجود برای بالا رفتن از درختان و گرفتن شاخه‌ها تکامل یافته‌اند. کوآلا جانوری قلمروطلب و عمدتاً شب‌زی است. ارتباطات اجتماعی‌اش محدود است و بیشتر از طریق صداهای خاص (مانند غرّش‌ها یا ناله‌ها) و نشانه‌گذاری بویایی با دیگران ارتباط برقرار می‌کند. از نظر بوم‌شناختی، کوآلا گونه‌ای شاخص به شمار می‌رود، زیرا سلامت جمعیت‌های آن با کیفیت زیستگاه‌های اکالیپتوس پیوند مستقیم دارد. این جانور در سال‌های اخیر به دلیل تخریب زیستگاه، آتش‌سوزی‌های گسترده، بیماری‌ها (مانند کلامیدیا) و تغییرات اقلیمی در معرض تهدید قرار گرفته است.

اگرچه به دلیل شیوه‌ی زندگی کوآلاها، آن‌ها در برخی داستان‌ها به‌عنوان موجودات تنبل، کند و کم‌انرژی شناخته می‌شوند، اما آن‌ها نماد صلح‌جویی و مهربانی نیز هستند. صندوق جهانی حیات وحش (WWF) بیان می‌کند که کوآلا به دلیل جایگاه ویژه‌‌اش در افسانه‌ها و فرهنگ این سرزمین، سفیر مشترک تنوع زیستی و میراث بومی استرالیا به شمار می‌رود.

کوآلا و اکالیپتوس در فرهنگ بومی استرالیا

در استرالیا بیش از ۲۵۰ گروه بومی وجود دارد که هرکدام زبان، باورها، فرهنگ و آداب و رسوم خود را دارند، اما کوآلا توانسته به‌عنوان یکی از وجوه مشترک این گروه‌های متفاوت، در داستان‌های بسیاری از آن‌ها حضور پررنگی داشته باشد. در میان بومیان این سرزمین، نوعی نظام توتمی برقرار است. از آنجایی که این مردم، خود را از نظر معنوی به زمین متصل می‌دانند، هر قبیله یا گروه خانوادگی، معمولاً حیوان و گاهی گیاهی را دارد که با آن نسبت پیدا می‌کند، نسبتی که برای آن‌ها معنایی مشابه با نسبت خونی دارد. هر توتم، شکل نمادینی از اجداد گروه یا قبیله است که میان اعضای آن پیوند ایجاد کرده و به شکل یک روح نگهبان در فضا حضور دارد. بومیان بر این باورند که نیای حیوانی می‌تواند از طریق امدادهای غیبی یا رؤیابینی‌ها، با فرزندان خود در ارتباط باشد و آن‌ها را از آسیب‌ها محافظت کند. جایگاه حیوان توتمی در میان این گروه‌ها، بسیار مورد احترام و مقدس است. کوآلا نیز در بسیاری از فرهنگ‌های بومی، افسانه‌ها و اسطوره‌های این مردمان که خود را «ابورجینی» می‌نامند، نه‌تنها به‌عنوان یک حیوان، بلکه در جایگاه یک توتم اهمیت و احترام ویژه‌ای داشته است و هم در آوازها و داستان‌هایی که شفاهی و سینه به سینه نقل شده‌اند، حضور داشته، هم در میان حکاکی‌ها و سنگ‌نگاره‌ها دیده شده است.

در فرهنگ بومیان استرالیا، مفهومی به نام «زمان رؤیا» (Dream Time) وجود دارد که به آغاز آفرینش و پیدایش جهان بازمی‌گردد، یعنی زمانی که در آن موجودات نیاکانی -در قالب حیوان، انسان یا ترکیبی اسطوره‌ای- پدید آمدند و زمین، رودخانه‌ها، کوه‌ها و قوانین زندگی و طبیعت را شکل دادند. این دوران از نگاه بومیان درواقع یک گذشته‌ی تاریخی نیست، بلکه زمانی «همیشه حاضر» است؛ نوعی درکِ غیرخطی از زمان که بیان می‌کند رویدادهای نخستین، همچنان در جهان جریان دارند و هر نسل از طریق آیین‌ها و روایت‌ها دوباره به آن‌ها پیوند می‌خورد.

آوازها، رقص‌ها، نقاشی‌های صخره‌ای و بازخوانی آن‌ها برای بومیان در حکم یادآوری و زنده‌کردنِ داستان‌های زمان رؤیا است؛ آیین‌هایی که رشته‌ی پیوند میان نسل امروز و نیاکان را برقرار می‌کنند. از نظر این مردمان، هر رود، صخره، درخت یا حیوان، ردپایی از آن دوران است؛ از همین رو، سرزمین برایشان موجودی مقدس به شمار می‌آید که باید همچون خویشاوندی زنده با آن زندگی کرد. در همین راستا، مفهوم «رؤیابینی» (Dreaming) نیز به مجموعه‌ای از روایت‌ها، آیین‌ها و مسیرهای روحانی اشاره دارد که از همان دوران باستانی سرچشمه گرفته‌اند. به همین دلیل است که وقتی گفته می‌شود کوآلاها در داستان‌های رؤیابینی و ترانه‌های بومی حضور دارند، مقصود این است که این موجودات در جهان آغازین نیز نقش داشته‌اند و ماجراهایی رقم زده‌اند. ریشه‌ی کلمه‌ی کوآلا (به انگلیسی: Koala) به زبان داروگ (Dharug) در منطقه‌ی سیدنی بزرگ برمی‌گردد؛ این کلمه در ابتدا به شکل «گولا» بوده که به‌معنای «بی‌آب» است و به این موضوع اشاره دارد که کوآلاها آب نمی‌نوشند و همه‌ی رطوبت موردنیاز خود را از برگ‌های اکالیپتوس دریافت می‌کنند. در بسیاری دیگر از این زبان‌های بومی نیز کلماتی با معنای مشابه برای کوآلا وجود دارد، مانند Kulla، Carbora و Coolabun. این معنای لغوی یکسان در تمام فرهنگ‌های بومی، نشان می‌دهد که کوآلاها در تمامی این افسانه‌ها، با پدیده‌های اقلیمی پیوند خورده‌اند و به‌طور مستقیم، احتمالاً با خشکسالی و بارندگی مرتبط بوده‌اند. به‌طور کلی، نقش کوآلا در افسانه‌های بومیان استرالیا را می‌توان در سه رده‌بندی قرار داد:

  1. جایگاه توتمی و اسطوره‌ای
  2. پیوند با نیروهای طبیعی و پدیده‌ها
  3. توتم به‌معنای هویت قبیله‌ای

به‌عنوان مثال، داستان کوبور (Koobor) یکی از مهم‌ترین داستان‌های بومیان است که به باور بسیاری داستان چگونگی پیدایش موجودی به اسم کوآلا را نیز توضیح می‌دهد. گروهی از بومیان بر این باورند که در دوران قدیم یا همان زمان رؤیا، پسرک یتیمی به اسم کوبور زندگی می‌کرد که صورتی شبیه به کوآلا داشت. این پسر با گروهی از خویشاوندانش زندگی می‌کرد که همیشه او را مورد تمسخر، آزار و اذیت قرار می‌دادند و هیچ‌وقت به او آب و غذای کافی نمی‌دادند. در نتیجه کوبور اغلب گرسنه و بسیار تشنه بود. او کم‌کم یاد گرفت که از برگ درخت گام (اکالیپتوس) تغذیه کند اما هرگز آب کافی برای رفع تشنگی‌اش به او داده نمی‌شد. یک روز وقتی که خویشاوندان کوبور برای شکار بیرون رفتند، او که عطش بسیاری داشت سراغ سطل‌های آبی رفت که آن‌ها از قبل پر کرده بودند. او برای اولین بار در زندگی‌اش توانست به‌مقدار لازم آب بنوشد و تشنگی‌اش را برطرف کند. کوبور سپس به این فکر کرد که باید برای روزهای آینده‌اش آب ذخیره کند. برای همین چند سطل آب را برداشت و آن‌ها را از شاخه‌‌های درخت آویزان کرد. بعد خودش از درخت بالا رفت و روی شاخه‌ای نشست و همان‌طور که مشغول آواز خواندن بود، متوجه شد که درخت دارد با آوازش رشد می‌کند. خیلی زود، درخت تبدیل شد به بلندترین درختی که در آن جنگل وجود داشت. وقتی خویشاوندان کوبور، خسته و تشنه از شکار برگشتند و متوجه شدند که کوبور چه‌کار کرده و حالا سطل‌های آبشان از شاخه‌های بلندترین درخت آویزان است، خیلی عصبانی شدند. آن‌ها از کوبور خواستند که سطل‌ها را برگرداند، ولی او توجهی نکرد. دو نفر از مردم عصبانی که حکیمان قبیله محسوب می‌شدند، از درخت بالا رفتند و کوبور را به‌شدت کتک زده و او را از درخت به پایین انداختند. سقوط پسربچه‌ی کوچک از آن ارتفاع، باعث شد که بدن نحیف او و تمام استخوان‌هایش خرد شود، اما طولی نکشید که اجزای این بدن خردشده، به یکدیگر نزدیک شدند، از قالب انسانی خود درآمدند و تبدیل به یک کوآلا شدند. این کوآلا از همان درخت بلند، بالا رفت و جلوی چشمان حیرتزده‌ی بومیان، روی بلندترین شاخه‌ی آن نشست. از آن روز به بعد کوبور که جایگاهی مقدس در میان مردم پیدا کرده بود، شروع به وضع قوانین کرد. یکی از قوانین او، این بود که اگرچه بومیان می‌توانند در صورت گرسنگی، کوبورها را به‌عنوان غذا استفاده کنند، اما پوست آن‌ها هرگز نباید کنده شود و شکستن استخوان‌هایشان نیز بی‌احترامی و ممنوع است. اگر کسی از این قوانین سرپیچی کند، روح کوآلای مرده موجب چنان خشکسالی‌ای خواهد شد که تمامی انسان‌ها و موجودات بر اثر آن خواهند مرد، به‌جز کوآلاها که آموخته‌اند چگونه بدون نوشیدن آب، زنده بمانند. در این روایت، نقش کوآلا به‌عنوان کنترل‌کننده و قانون‌گذار قوانین بارندگی و خشکسالی، اهمیت دارد.

در روایتی دیگر، به باور قوم داراوال، از ساکنان سیدنی بزرگ، کوآلاها پارو زدن قایقی را برعهده داشتند که نخستین بار اجداد آن‌ها را به خشکی آورد. این باور، علاوه‌بر آنکه مجدداً کوآلا را با آب و بارندگی و خشکی مرتبط می‌کند، بر نقش نجات‌بخش و آغازکننده‌ی حیوان توتمی و اتصال آن به سرگذشت اجداد و نیاکان، تاکید دارد.

در میان قبیله‌ی پنگرانگ، کوآلا که با نام نارگون شناخته می‌شود، توتم و نماد روحانی محسوب می‌شود. آن‌ها هنگام تولد هر کودک، یک شکل نمادین از این توتم به او می‌دهند تا از همان بدو تولد، ارتباط خود را با نیاکان و طبیعت برقرار کند. این مردم معتقدند که آن‌ها مالک زمین نیستند، بلکه زمین مالک آن‌هاست و آن‌ها از نظر روحی، مانند یک رودخانه و تمام انشعاب‌هایش، به زمین متصل‌اند.

در میان قوم گومباینگگیر، از ساکنان ویلز جنوبی، کوآلاها با عنوان Lore Teachers یا معلمان افسانه‌ای مشهور هستند و آموزگار قوانین سرزمینی و شیوه‌ی رفتار با طبیعت محسوب می‌شوند. دلیل این شهرت و باور عمومی، افسانه‌ی مطرح «دو برادر کوآلا» است که بیان می‌کند روزگاری در دوران رؤیا، وقتی دریا طغیان وحشتناکی می‌کند، دو کوآلا روده‌های بلند خود را طوری به‌ هم می‌بافند تا پلی بر روی سیلاب ایجاد شود و مردم بتوانند از آن عبور کنند. این باور، به نقش محافظ و یاری‌کننده‌ی حیوان توتمی از دیرباز اشاره دارد و نقش پیونددهنده‌ی کوآلا با جامعه و طبیعت را برجسته می‌کند. در افسانه‌های مردم بونوبا از ساکنان منطقه ی کیمبرلی ایالت استرالیای غربی، کوآلا همچون موجودی آسمانی است و جایگاهی آفریننده‌گونه یا هستی بخش دارد؛ تصویری مقدس از موجودی که بسیاری از پدیده‌های طبیعی را به‌وجود آورده است و بر ارتباط این حیوان با چرخه‌های طبیعت تاکید دارد.

حضور پراکنده‌ی کوآلا و اکالیپتوس در ادبیات معاصر

به‌طور کلی حضور کوآلا در ادبیات بزرگسال محدود است. او به شکل یک شخصیت در آثار ادبی زیادی ظاهر نشده؛ اغلب کاربرد آن چه در متون ادبی غیرداستانی و چه داستانی، استعاری یا نمادین بوده و با ویژگی‌هایی که افسانه‌ها یا بحث‌های محیط‌زیستی و فرهنگی برایش قائل شده‌اند، مرتبط است. مثلاً رابرت مک‌کروم منتقد مطرح کتاب، در سال ۲۰۱۱ در مقاله‌اش در گاردین، برای توصیف سلیقه‌ی ادبی خوانندگان معاصر، بیان می کند که روزگاری خواننده همچون کوآلایی بود که فقط از اکالیپتوس ادبی می‌خورد. او با استفاده از رژیم غذایی خاص و محدود کوآلا، پایداری آرمان‌های سنتی ادبی را به تنبلی کوآلا تشبیه می‌کند. در حوزه‌ی ادبیات داستانی، لوکاس بیرفوس، نویسنده‌ی سوئیسی در رمانی به نام کوآلا که سال ۲۰۱۴ منتشر شد، بیشتر از جنبه‌ی استعاره‌ای این موجود استفاده کرده است. او معتقد است که تاریخ، کوآلا را به‌عنوان یک استعاره‌ی باشکوه برای معنای زندگی در نظر گرفته است. در رمان بیرفوس، یکی از شخصیت‌ها با لقب کوآلا شناخته می‌شود چون زندگی کم‌جنب‌و‌جوش و به‌اصطلاح تنبلانه‌ای دارد. راوی در این رمان به تفاوت‌های میان زندگی تنبلانه و زندگی پرمشغله فکر کرده و آن‌ها را در ذهنش مقایسه می‌کند.

در مجموعه‌داستان «کوآلای قاتل: داستان‌های طنزآمیز بوته‌زارهای استرالیایی» (۱۹۸۶) نوشته‌ی کنت کوک که بخشی از سه‌گانه‌ی ماجراجویانه‌ی اوست، در داستانی به نام کوآلای قاتل که با بیانی هجوآلود نوشته شده است، جمعیت کوآلاها به دلیل تخریب زیستگاه در خطر است و مأموران محیط‌زیست می‌خواهند آن‌ها را زنده‌گیری و به محیط دیگری منتقل کنند، اما این کار بسیار سخت بوده و با دردسرهای بسیاری برایشان همراه است. در این داستان، راوی از چهره‌ی دوست‌داشتنی، ملایم و بامزه‌ی کوآلا آشنایی‌زدایی می‌کند، تصویر کلیشه‌ای آن را وارونه نشان می‌دهد و با تضاد میان ظاهر آرام حیوان و خشونت دفاعی واقعی‌اش، موقعیتی طنزآمیز ایجاد می‌کند. یکی از مشهورترین نمونه‌های ادبیات کلاسیک کودک در استرالیا، سری کتاب‌های مصور «بلینکی بیل: استرالیایی کوچولوی عجیب» نوشته‌ی دوروتی وال است. این مجموعه‌کتاب‌ها که انتشارشان از سال ۱۹۳۷ آغاز شده و همچنان نیز تجدید چاپ می‌شوند، روایت ماجراجویی‌ها و شیطنت‌های کوآلای کوچکی به نام بلینکی هستند. از مضمون‌های اصلی کتاب، حفاظت از محیط زیست و طبیعت است. بلینکی یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های کتاب‌های کودکان استرالیایی در تمام دوران‌ها به شمار می‌آید. کتاب‌های دوروتی وال تاکنون منبع اقتباس‌های سینمایی و تلویزیونی زیادی بوده و حتی شخصیت بلینکی بل به‌تنهایی به حدی محبوب است که در سال ۱۹۹۳ حزب جمهوری‌خواه استرالیا از آن به‌عنوان نماد انتخابات استفاده کرد.

در کوآلا لو (۱۹۹۴) که یکی دیگر از آثار کلاسیک کودکانه در استرالیا است و توسط مم فاکس نوشته شده، تمرکز داستان روی شخصیت یک بچه‌کوآلا است که پس از تولد خواهر و برادرهای جدیدش، احساس می‌کند مادرش دیگر به او توجه کافی ندارد. او برای دوباره به‌دست آوردن عشق و توجه مادر، در المپیک جنگل شرکت می‌کند و امیدوار است با پیروزی در مسابقه‌ی بالا رفتن از درخت اکالیپتوس، بتواند مادرش را خوشحال کند. همان‌طور که اشاره شد، در ادبیات و اسطوره‌ها، درخت اکالیپتوس همواره با تصویر کوآلا آمیختگی و همراهی دارد. بومیان، این درخت را درختی مقدس می‌دانند که مرز میان عالم زیرین، آسمان و زمین را مشخص می‌کند و پل ارتباطی آن‌ها محسوب می‌شود. به‌سبب قدرت فوق‌العاده‌ی این درخت در برابر شرایط سخت اقلیمی، بومیان آن را نمادی از قدرت و محافظت می‌دانند. از شناخته‌شده‌ترین گونه‌های خانواده‌ی اکالیپتوس، «درخت شبح» و «درخت گام» هستند. نام‌گذاری گونه‌ی نخست به این دلیل است که پوست صاف و نقره‌ای‌رنگ آن زیر نور ماه می‌درخشد و حالتی شبح‌گونه پیدا می‌کند. گونه‌ی دوم نیز به سبب ترشح شیره‌ای شبیه آدامس (Gum) هنگام زخمی شدن تنه، به «گام» شهرت یافته است. در افسانه‌ها و هنرهای مدرن، این درخت‌ها حضور پررنگی دارند و تبدیل به نماد روح بومی استرالیا شده‌اند. برای مثال، یکی از افسانه‌ها می‌گوید صورت فلکی صلیب جنوبی، در اصل یک درخت شبح است که دو کاکادو بر روی شاخه‌هایش نشسته‌اند. در ادبیات معاصر استرالیا هم طبیعتاً اکالیپتوس بار معنایی ویژه‌ای پیدا کرده است. یکی از نمونه‌های این بازتاب، رمان «اکالیپتوس» نوشته‌ی موری بیل است که اولین بار در سال ۱۹۹۸ منتشر شد. در این رمان، پدر قصه شرط می‌گذارد که فقط کسی می‌تواند با دخترش ازدواج کند که بتواند تمام صدها گونه اکالیپتوس کاشته‌شده در ملک او را نام ببرد. این قاب روایی ساده، درواقع فرصتی است برای کاوش در چشم‌انداز ملی و هویت استرالیایی. در آثار ادبی بومی استرالیا، به‌ویژه در میان اشعار نیز می‌توان ردپای اکالیپتوس را مشاهده کرد. برای مثال در مجموعه‌شعر Dropbear اثر اولاوین آریل‌ارن عنوان یکی از بخش‌ها «رشته‌ی درخت روح» (The Ghost Gum Sequence) است. در این بخش، شاعر به مسئله‌ی نزاع بر سر میراث می‌پردازد و بیان می‌کند که سرزمین او در تاریخ خشونت استعماری غوطه ور است. به بیان دیگر، درخت در شعر او به نمادی با بار انتقادی و اجتماعی بدل می‌شود. به‌طور کلی همان‌طور که مشاهده شد، حضور کوآلا در ادبیات معاصر جهان بیشتر به حوزه‌ی آثار کودک برمی‌گردد که در اینجا به دلیل تعدد و تشابه زمینه‌ی آثار مربوطه، به آوردن چند مثال مشهورتر بسنده شده است. در حوزه‌ی ادبیات فارسی نیز این حضور شکل مشابهی دارد و مثلاً در کتاب‌های کودک مانند «هیچ‌کس کوآلا را ندید» نوشته‌ی مرجان ظریفی، داستانی تمثیلی درباره‌ی تفاوت‌های فردی را می‌خوانیم که گروهی از حیوانات کنار برکه شخصیت‌های آن هستند. در مجموع، در داستان‌ها و رمان‌های فارسی ویژه‌ی بزرگسالان، حضور چشم‌گیری از کوآلا و جنبه‌های نمادین آن مشاهده نمی‌شود. به نظر می‌رسد یکی از دلایل اصلی این امر آن باشد که هنرمندان ایرانی در زیست‌بوم خود هیچ‌گونه مواجهه‌ی مستقیم با کوآلا نداشته‌اند و تصویر آن را عمدتاً از طریق کارتون‌ها یا روایت‌های غیرایرانی دریافت کرده‌اند. در مقابل، حیواناتی همچون سگ، گربه و الاغ به‌طور مکرر در زندگی روزمره‌ی افراد حضور دارند و همین امر سبب شده بازتاب گسترده‌تری در ادبیات بیابند. کوآلا اما به دلیل فقدان زیستگاه طبیعی در ایران، کمتر در تخیل ادبی ایرانی مجال بروز یافته است. با این حال، مثلاً مقایسه‌ی آن با حیوانی چون شیر نیز حائز اهمیت است: هرچند بسیاری از ایرانیان تجربه‌ی دیدن شیر حتی در باغ‌وحش را نداشته‌اند، این حیوان به سبب جایگاه اسطوره‌ای خود به‌عنوان «سلطان جنگل» حضوری پررنگ در ادبیات تمثیلی و ادبیات کودک فارسی دارد؛ جایگاهی که کوآلا هرگز در این سنت ادبی کسب نکرده است.

معرفی رمان هزار و چند شب

رمان هزار و چند شب شانزدهمین کتاب سید مهدی موسوی، نویسنده، شاعر و منتقد ادبی و دومین رمانی است که از او منتشر می‌شود. او در مصاحبه‌های خود بیان کرده که این رمان، در کنار رمان اولش با نام «گفتگو در تهران»، درواقع دو جلد اول یک چهارگانه‌ی پست‌مدرن هستند؛ آثاری که اگرچه توالی منطقی یکدیگر محسوب نمی‌شوند و می‌توان آن‌ها را بدون ترتیب خواند، اما نوعی از پیوستگی و اشتراک میان مضامین و شخصیت‌پردازی‌های مشاهده می‌شود که آن‌ها را به یکدیگر مرتبط می‌سازد. هزار و چند شب که به‌نوعی پارودی یا نقیضه‌ای بر داستان‌های هزار و یک شب محسوب می‌شود، به شیوه‌ی داستان در داستان یا فریم استوری نوشته شده است. شخصیت اصلی این رمان، حسین، مردی است که یک شب از خواب می‌پرد و دوست‌دخترش، شهرزاد را می‌بیند که به سمت او اسلحه‌ای گرفته و با خشم می‌پرسد «چه‌جور تونستی؟». در فاصله‌ی کوتاه میان فشرده‌شدن انگشت شهرزاد روی ماشه و مرگ حسین، او در ذهنش روایت‌های مختلفی را مرور می‌کند که ممکن است باعث شده باشند شهرزاد برای کشتنش اقدام کند. سپس سفرنامه‌ی پست‌مدرن او، در قالب فلاش‌بکی طولانی، آغاز می‌شود. خواننده همراه با حسین و سایر شخصیت‌ها، از خطوط زمانی و مکان‌های گوناگونی سردرمی‌آورد. هزار و چند شب روایتی است عاشقانه که به بسیاری از صداهای خاموش در ادبیات فارسی فرصت شنیده شدن می‌دهد و همچنین بسیاری از مسائل فلسفی، اجتماعی، سیاسی و روانشناسی انسان امروزی را نیز به چالش می‌کشد. در این رمان شخصیت‌های متعددی وجود دارند که در یک یا چند فصل حضور به‌هم می‌رسانند، اما شخصیت‌های ثابت و اصلی کتاب، راوی (حسین) و دختری به نام شیدا هستند. حضور شیدا، پیوندی مستقیم با نمادهای کوآلا و اکالیپتوس در کتاب دارد. کوآلا در همراهی با شیدا، نه‌تنها کاربردی نمادین یا استعاری دارد، بلکه در بخش‌های مهمی از کتاب، جسمیت نیز پیدا می‌کند و حضور فیزیکی‌اش است که بخشی از متن را تشکیل می‌دهد. شیدا در هزار و چند شب، یک دختر جوان مستقل و پیشرو را تصویر می‌کند که برای تحصیل از ایران به نروژ مهاجرت کرده است و در آنجا نوع خاصی از رابطه و پیوند عاشقانه میان او و حسین شکل گرفته است، اما از دیدگاه روانشناختی می‌توان برای شیدا حضوری سایه‌وار و معلق میان حقیقت و تخیل نیز قائل شد، به‌گونه‌ای که گویا او بازتابی از خود راوی است و نیمه‌ی تاریک او محسوب می‌شود. به این ترتیب، می‌توان گفت نمادهای کوآلا و اکالیپتوس نه فقط به شیدا، که به راوی نیز پیوند خورده‌اند. به همین دلایل، پیش از رفتن سراغ دو عنصر کوآلا و اکالیپتوس در متن، مختصری به جایگاه شیدا در متن و ارتباط او با شخصیت راوی از منظر روان‌شناسی یونگ بررسی پرداخته خواهد شد.

مفهوم سایه در روان‌شناسی یونگ

به‌طور خلاصه، نظریه‌ی روان‌شناسی تحلیلی یونگ بیان می‌کند که روان انسان از دو بخش اصلی خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل می‌شود. مفهوم سایه درواقع نمادی است از آن دسته از جنبه‌های ناخودآگاه که فرد آن‌ها را نپذیرفته و دائماً سرکوب می‌کند. یونگ بیان می‌کند که سایه، نه‌تنها می‌تواند شامل گرایشات منفی و به‌ظاهر ناپسند اخلاقی مانند خشونت و امیال سرکوب‌شده باشد، بلکه شامل غرایز، واکنش‌های مناسب، بینش‌های واقعی، خلاقیت و انرژی‌های پنهانی نیز می‌شود. در مجموع هر چیزی که فرد از پذیرش آن امتناع می‌کند، به بخش سایه‌ی وجود او رانده می‌شود. در نتیجه تمام این جنبه‌های رانده‌شده، با خودآگاه فرد ناسازگار بوده و در ناخودآگاه او باقی می‌مانند. یونگ در نتیجه‌ی این سرکوب‌ها، از پدیده‌ای به نام فرافکنی نام می‌برد؛ به این معنا که بخش‌های سرکوب‌شده یا انکارشده‌ی روان، اغلب برون‌‌‌افکنی پیدا می‌کنند؛ یعنی فرد آنچه را که در خود نمی‌پذیرد و سرکوب می‌کند، در دیگران جستجو و مشاهده خواهد کرد. به عبارت دیگر، انسان همیشه شخصیت «سایه» را در پوشش دیگری غیر از خود می‌بیند. برای رشد روانی و یکپارچگی شخصیت، ضروری است که فرد با سایه‌ی خود مواجه شود، آن را بپذیرد و با سایر بخش‌های وجودی خود ادغام کند. در غیر این صورت، سایه می‌تواند علت اصلی تعارضات درونی، اضطراب و بسیاری از مشکلات میان‌فردی باشد. شیدا به‌مثابه‌ی سایه‌ی راوی: دوگانگی، فرافکنی و یکپارچگی در رمان هزار و چند شب، شیدا ضمن مستقل بودن به‌عنوان یک شخصیت داستانی، دارای ویژگی‌هایی است که می‌توانند این فرضیه را ایجاد کنند که او شکلی نمادین و تجسمی از منِ سرکوب‌شده‌ی راوی است. در ادامه به تعدادی از این ویژگی‌ها اشاره می‌شود.

۱. نقل‌قول‌های غیرمستقیم

یکی از اولیه‌ترین دلایلی که فرضیه‌ی سایه بودن شیدا را ایجاد می‌کنند، مسئله‌ی شیوه‌ی حرف زدن او در رمان است. شیدا پرحرف‌ترین شخصیت کتاب هزار و چند شب است، اما هرگز به‌عنوان راوی اول‌شخص، در کتاب فرصت صدا شدن پیدا نمی‌کند! درواقع تمامی دیالوگ‌های او، به شکل نقل‌قول غیرمستقیم از زبان راوی بیان می‌شوند. این تکنیک، از سویی در جذاب‌تر شدن شخصیت او تأثیر داشته و باعث شده پرحرفی‌ها و اظهارنظرهایش راجع به همه‌چیز، او را برای خواننده به شخصیتی زیاده‌گو و خسته‌کننده تبدیل نکنند. از سوی دیگر، چنین تکنیکی می‌تواند جنبه‌ای نمادین نیز داشته باشد که درواقع شیدا و راوی، یکی هستند و هرآنچه که سایه می‌گوید، همان ناگفته‌های راوی است که همچنان با سرکوب همراه‌اند. بنابراین، سایه هنوز صدای مستقل خودش را پیدا نکرده، ضمیر «من» از او دور است و حرف‌هایش نیز به شکل نقل‌قول غیرمستقیم در متن قرار گرفته‌اند.

۲. تقابل‌های دوگانه و فرافکنی

در طول داستان ضمن آشنایی بیشتر با شخصیت‌ حسین و شیدا، تضادها و تعارضات میان آن‌ها آشکار می‌شود که نوعی رابطه‌ی جذب - دفع متقابل با یکدیگر دارند. اگر حسین شخصیتی آرام، منزوی و دائماً در حال مراقبت دارد، در مقابل شیدا ذاتاً آشفته و بی‌نظم است. حسین در نوستالژی و گذشته غوطه‌ور است، اما شیدا به زندگی در لحظه‌ی حال چسبیده، عصیان می‌کند و از هرگونه قید و بند و رعایت قواعد معمول اجتماعی، رهاست. تصور حضور او بدون مراقبت و توجه حسین، قطعاً با رقم زدن هرج‌و‌مرج همراه خواهد بود. رفتار متناقض، بی‌پروا و همزمان سرشار از حواس‌پرتی‌های کودکانه‌ی شیدا، میل او به طغیان بر قواعد، تجربه‌های لحظه‌ای، بیان صادقانه‌ی احساسات و انواع ماجراجویی‌ها را تجربه کردن، می‌تواند بازتابی از تمایلات ناپذیرفته یا سرکوب‌شده‌ی راوی باشد. شیدا نماد شور و آزادی مطلق است و همان‌طور که از اسمش هم پیداست، شیدایی مطلق را فراتر از ساحت نمادین خود عملاً تجربه می‌کند. اما در مقابل، راوی نامی دارد که از یکی از اسطوره‌های قربانی می‌آید و نماد مظلومیت در فرهنگ سنتی مذهبی ایران است. او در زندگی نیز دائماً قربانی حوادث، جبر و تصمیمات خود شده است. راوی، انسانی عاقل، پخته و پر از دغدغه و میل به محافظت است. عصبانیت و وسواس او هنگام مواجهه با بی‌احتیاطی‌های شیدا، می‌تواند گویای این باشد که آن ویژگی‌ها در درون خود او نیز وجود دارند اما سرکوب می‌شوند. این تضاد، انگار نمایانگر برخورد دو نیمه‌ی روان انسان است. در عین حال، جذب و دفع متقابل این دو شخصیت می‌تواند نوعی واکنش یونگی فرافکنانه باشد؛ راوی ممکن است وجوهی از خودش (مثل میل به کودکی دوباره یا شور زندگی بدون مرز) را در شیدا ببیند، از آن لذت ببرد، در درون با خودش کلنجار برود و با پذیرفتن و نپذیرفتن‌هایی مواجه بشود که ردپای آن را در بخش‌های مختلفی از متن مشاهده می‌کنیم، مثل جایی که راوی می‌گوید که از مواظب دیگران بودن خسته شده است و همراه شیدا، دست به تجربه‌های جدید در زمینه‌ی روابط جنسی می‌زند و حتی با مصرف موادمخدر، از واقعیت فرار می‌کند. درواقع راوی انگار در سطح ناخودآگاه میل به رهایی از قوانین دارد، اما آگاهانه آن را رد می‌کند. شیدا می‌تواند نیمه‌ی مؤنث یا آنیمای ناخودآگاه او باشد که او را در زندگی‌بخشی به احساسات خاموشش یاری می‌کند. همزمان، راوی در درک احساساتش نسبت به شیدا دچار نوعی دوگانگی است. او هم از شخصیت سرکش و جذاب او لذت می‌برد و هم از بی‌ثباتی‌های او آزرده و مضطرب می‌شود. درواقع نوعی حس کشش و پس‌زدن همزمان و میل متقابل به مراقبت از یکدیگر در میان راوی و شیدا وجود دارد که خود می‌تواند نشانه‌ی رابطه‌ی پیچیده‌ی سایه و من باشد. اگر راوی، شیدا را بیرون‌فکنی بخش‌هایی از خودش می‌داند، در نهایت باید با آگاهی پیدا کردن از آن، با این بخش کنار بیاید و به یکپارچگی با سایه برسد و یا آن را همچنان در ناخودآگاه خود بنشاند و به حاشیه و تاریکی براند.

۳. جسمیت داشتن سایه

رمان از همان ابتدا با کابوسی شروع می‌شود که در آن، سایه‌ی راوی در آن کنش‌هایی مستقل از او دارد. راوی می‌ایستد، اما سایه‌اش توقف نمی‌کند و به طرف غار می‌رود. سایه دقایقی بعد از غار خارج می‌شود و درحالی که از راوی فاصله دارد، سرخوشانه شروع به قدم زدن و جست‌و‌خیز کردن می‌کند، سپس در نهایت به‌ آغوش راوی می‌رود و با او یکی می‌شود. این قائل شدن شکل فیزیکی و جسمیت بخشیدن به «سایه» نیز می‌تواند یک بیان آشکار از روبه‌رو شدن راوی با بخشی از خود ناشناخته‌اش باشد.

۴. میل به یکپارچگی

حضور غار در کابوس‌های راوی در ابتدا و انتهای کتاب، یکی از نقاط اوجی است که می‌توان در تحلیل روانشناختی کتاب از آن یاد کرد. «غار» به‌تنهایی نمادی است برای تمایل به کشف ناشناخته‌ها و در نتیجه حضور سایه‌ی فیزیکی در حوالی این غار، مسئله‌ی مواجهه با سایه‌ی روان و بخش سرکوب‌شده را پررنگ‌تر نشان می‌دهد. هنگامی که راوی از کابوس اولش بیدار می‌شود و به واقعیت زندگی‌اش برمی‌گردد که در آن شهرزاد با اسلحه روبه‌رویش ظاهر شده، بیان می‌کند که شش ثانیه است از کابوس قبلی به این کابوس آمده و هرچه پلک می‌زند، بیدار نمی‌شود. این وضعیت نمادین و تشبیه واقعیت تلخ زندگی به کابوسی بی‌انتها، احساس عدم توانایی دائمی او در بیدار شدن را نمایش می‌دهد که خود نشانه‌ای است از گرفتار بودن در ناخودآگاه و به بن‌بست رسیدن هشیاری. در تصویر پایان‌بندی کتاب و وارد شدن به خواب، راوی بدون توجه به اینکه ممکن است آسیب ببیند، در میان شعله‌ها می‌دود و کوآلای زخمی را از دل آتش نجات می‌دهد. در نهایت، آن‌ها به غاری می‌رسند که در ابتدای کتاب نیز وجود داشته است و یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. این تصویر نمادین در دل آتش، اشاره به یکی شدن با سایه است که حالا در قلب بحران و مواجهه با آن، بالاخره دارد اتفاق می‌افتد.

۵. نسبت خونی

یکی شدن با سایه در کتاب، در دو ساحت خواب و بیداری رخ می‌دهد. در بخش‌های پایانی رمان، خواننده به پیوند خونی شیدا و حسین و رابطه‌ی احتمالی پدر-فرزندی آن‌ها پی می‌برد. گره‌گشایی از این مسئله -که در واقع شیدا می‌تواند فرزند راوی باشد- نماد روشنی است از گفته‌ی یونگ که سایه را بخشی از انسان می‌داند که از سرکوب‌شدگی‌های او زاییده می‌شود. علاوه بر این، در انتهای داستان، محل تلاقی و اشتراک شیدا و حسین، یک فرزند است؛ بچه‌ای که هر دو در طول روایت از به‌وجود آمدنش بیزارند یا هراس دارند. حسین در نهایت این وضعیت را می‌پذیرد و در ساحت بیداری و دنیای واقعی، زندگی مشترکی با شیدا آغاز می‌کند؛ امری که در سراسر داستان از آن فراری بوده است. در طول کتاب، حسین شیدا را پنهان یا به عبارتی، انکار می‌کند. علت این انکار در داستان، ترس او از شهرزاد بیان می‌شود و به همین دلیل، او شیدا را در تاریکی‌ها مخفی نگه می‌دارد. با این حال، در پایان داستان، هنگامی که هر دو در کنار یکدیگر مقابل نماد ترس (شهرزاد) می‌ایستند، این ترس‌ها فرو می‌ریزند. آن‌ها آشکارا در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، گویی سایه از حالت پنهان خارج شده و به صراحت ظهور می‌یابد، و تجربه‌ی مواجهه با ترس، مسیر پذیرفتن و کنار آمدن با بخش‌های سرکوب‌شده‌ی شخصیت را هموار می‌کند در ساحت نمادین یکپارچگی با سایه، پایان‌بندی رمان یک خواب تراژیک، نمادین و ابدی است که باعث می‌شود خواننده برداشت‌های متعددی از سرنوشت راوی و کوآلا/شیدا/سایه داشته باشد. راوی و شیدا یکدیگر را طوری بغل می‌کنند که انگار دیگر تبدیل به یک من واحد شده‌اند. سپس تصمیم می‌گیرند با هم به خوابی بدون بیداری پناه ببرند. این لحظه‌ی پایانی، از یک‌سو می‌تواند به‌منزله‌ی پذیرفتن کامل لحظه‌ی حال، عشق و حقیقتی باشد که در طول داستان به آن اشاره می‌شود؛ انگار راوی بالاخره موفق می‌شود با نیمه‌ی پنهان روانش آشتی کند. اما از سوی دیگر، ماندن در خواب ممکن است به معنای تسلیم شدن به ناخودآگاه و همچنان دور ماندن از واقعیت‌های بیرونی باشد. در هر دو صورت، در طول داستان ما می‌بینیم که راوی مسیری را طی کرده که در آن تا حدی به درکی تازه از خود رسیده است. او راهی طولانی را پیموده و اگرچه در پایانی که در دو سطح خواب و بیداری اتفاق می‌افتد، هنوز نمی‌توان با قطعیت گفت او به تمام جنبه‌های سایه‌ی خود غلبه کرده و به یکپارچگی کامل دست پیدا کرده، اما دست‌کم می‌شود گفت آگاهی او از وجود آن بخش پنهان، گسترش یافته است.

حضور نمادین کوآلا و اکالیپتوس در روایت هزار و چند شب

کلمه‌ی سمبل (Symbol) که در فارسی به نماد، نشانه یا نماینده ترجمه شده است، ریشه‌ای یونانی دارد و از مصدر Symbellein به معنی به‌هم‌پیوستن می‌آید. همان‌طور که در ابتدا بیان شد، حیوانات در داستان‌های آفرینش ملل مختلف، به‌عنوان چهره‌ای از اجداد و نیاکان یا در همراهی با خدایان ایفای نقش می‌کنند. با توجه به اینکه حیوانات بعضی از ویژگی‌ها و رفتارهای انسانی را در خود دارند، از دیدگاه روانشناسان اغلب نشان‌دهنده‌ی چالش‌های پیچیده‌ی رفتاری هستند. به همین دلایل، استفاده از نمادهای حیوانی، این امکان را به شاعران و نویسندگان می‌دهند که بتوانند مفاهیم ذهنی را به‌شیوه‌ای ملموس نمایش بدهند. تعدادی از این نمادها، جنبه‌ای عمومی، بومی و جهانی پیدا کرده‌اند اما برخی از آن‌ها جنبه‌ای شخصی دارند و بر مبنای تجربیات زندگی، روحیات و ویژگی‌هایی ایجاد شده‌اند که نویسنده در متن خود کوشیده آن‌ها را به تصویر بکشد. هنگامی که از نمادگرایی در متون پست‌مدرن حرف می‌زنیم، نمادها از شکل سنتی خود فاصله می‌گیرند و به‌جای صرفاً نشان دادن یک معنا، بر آشکارسازی فرآیند معناسازی، بازی نشانه‌ها و عدم قطعیت معنا تاکید می‌کنند. درواقع می‌توان گفت نمادها در این متون دیگر لزوماً معرف یک پیام واحد نیستند، بلکه جنبه‌ای متکثر دارند. یک نماد در متنی پست‌مدرن، ممکن است همزمان چند خوانش داشته باشد و هیچ‌گاه خوانشی نهایی از آن تثبیت نشود. نمادها معمولاً به متون و فرهنگ‌های دیگر ارجاع دارند و از پیوندها و شبکه‌ای از نشانه‌های مختلف حاصل می‌شوند، نه صرفاً یک منبع واحد. گاهی در متون پست‌مدرن، نمادهای تثبیت‌شده‌ی سنتی، به شیوه‌ای بدون وفاداری مورد استفاده قرار می‌گیرند و بار معنایی سابق آن‌ها، تکه‌تکه شده یا به هجو گرفته می‌شود. رابطه‌ی نشانه (کلمه، شیء، حیوان یا غیره) با معنا ثابت نیست و معنا می‌تواند آگاهانه تغییر یافته باشد. معنای نمادها ممکن است در حین عمل خواندن توسط خواننده تولید بشوند. در نتیجه در متن پست مدرن، خواننده به‌عنوان بخشی از فرآیند در معنا قرار می‌گیرد و در خلق آن ایفای نقش می‌کند.

موسوی نیز در رمان هزار و چند شب، کارکردی چندوجهی از یک نماد حیوانی گرفته است. او یک حیوان تازه را به دل متون فارسی دعوت کرده؛ متونی که اگرچه نمادها و تمثیل‌های حیوانی در آن‌ها جایگاه ویژه‌ای دارند، اما از ادبیات کلاسیک تابه امروز به حیوانات معدودی مانند آهو، اسب، روباه، زاغ، خروس، سگ، کبوتر، عقاب، مار، طوطی و غیره محدود شده‌اند. اما حضور کوآلا در رمان هزار و چند شب، ارجاعی است که از قلب فرهنگی دیگر به ادبیات فارسی راه پیدا کرده است. این حضور، نه‌تنها بازخوانی تازه‌ای از ویژگی‌های حیوانی کوآلاست، بلکه آن را از شکل صرفاً حیوانی خود خارج کرده و به‌شیوه‌ای خلاقانه، به بخش مهمی از روانشناسی شخصیت‌ها تبدیل کرده است. در دل ساختار چندلایه‌ی رمان هزار و چند شب، بارها شاهد آن هستیم که شیدا در چند سطح، حضور کوآلاگونه‌ی خود را نمایش می‌دهد. شیدا که می‌تواند سایه‌ی سرکوب‌شده‌ی راوی باشد، بارها به شکلی نمادین با ویژگی‌های حیوانی کوآلا پیوند می‌خورد و استعاره‌ای می‌شود که به تمام زندگی حسین چسبیده است و در پایان نیز تصویرش با کوآلا/سایه یکی خواهد شد. این نشانه‌ها می‌توانند تعابیر مختلفی در متن رمان داشته باشند. در ادامه به برخی از مفاهیمی که کوآلا و اکالیپتوس در رمان هزار و چند شب تداعی می‌کنند، اشاره می‌شود.

۱. خانه و وطن

کوآلا در فرهنگ بومیان استرالیا نماد وابستگی به خانه و طبیعت است. زندگی آرام و خواب‌آلود او، شکلی استعاری از سکون، تعادل و حس تعلق داشتن دائمی به یک مکان را تداعی می‌کند. در هزار و چند شب ما با یک راوی تبعیدی مواجه هستیم که دائماً چشم‌اندازی از غربت را در مقابل خود دارد و اگرچه سال‌هاست در محیطی غیر از وطن ساکن است، اما کماکان با احساس بیگانگی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. او به دلیل آنکه ناچار شده تمام زندگی‌اش را در ایران رها کند، حالا دائماً با وحشت از دست دادن مواجه است، بنابراین از اضافه کردن تعلقات جدید به زندگی‌اش خودداری می‌کند، اما حضور کوآلاگونه‌ی شیدا در زندگی او می‌تواند نمادی از نیاز ناخواسته‌ی راوی به پناهگاه و احساس در خانه بودن باشد. راوی، کوآلا را به مثابه نمادِ «چسبیدن» و تعلق به تصویر می‌کشد؛ او با تشبیه شیدا به «کوآلایی لجباز» بخشی از نیاز ناگزیر خود به نزدیکی و تکیه‌گاه را تصویر می‌کند. تغذیه از برگ اکالیپتوس و رها کردن تنه‌ی درخت آن نیز در همراهی با استعاره‌ی نیاز به تکیه‌گاه، نشان‌دهنده‌ی هزینه‌مندی بقاست. ترکیب این دو تصویر، تضاد میان پناه و بهای آن را برجسته می‌سازد: «من همیشه ترسِ تنها گذاشته شدن دارم. بعد از زندان و مهاجرت هم این حس بدتر شده است. سعی می‌کنم آدم‌ها و حیوانات جدید را وارد زندگی‌ام نکنم. چه بمیرند و چه ترکم کنند، من توان تحملش را ندارم. برای همین است که عمیق‌ترین روابطم هم فقط به‌اندازه‌ی ۲۴ ساعت طول می‌کشد. اگر شیدا هم مثل کوآلایی لجباز نچسبیده بود به من، شاید او هم هرگز این‌قدر قاطی زندگی‌ام نمی‌شد. شیدا می‌گوید که کوآلاها به خاطر خنک بودن تنه‌ی درختان، آنها را بغل می‌کنند. می‌گوید که کوآلاها فقط برگ اکالیپتوس می‌خورند اما به درخت اقاقیا می‌چسبند چون تنه‌ی خنک‌تری دارد و آب کمتری از دست می‌دهند. همین حقیقت‌های علمی که صبح تا شب، بی‌قاعده از دهان شیدا درمی‌آید، مرا می‌ترساند. من اگر برگ اکالیپتوس می‌خوردم، حتماً درخت اکالیپتوس را هم بغل می‌کردم. حتماً هزاران سال قبل، کوآلاهایی بوده‌اند که درخت اکالیپتوس را بغل می‌کرده‌اند اما انتخاب طبیعی بی‌رحم است و آن موجودات خیانتکاری باقی مانده‌اند که به اقاقیاها چسبیده‌اند و آب کمتری در روز از دست ‌داده‌اند»

۲. کارکرد اسطوره‌ای/ نگهبان

در بخش‌های مختلفی از متن، به نقش محافظ و نگهبان‌مانند کوآلا اشاره می‌شود. این ویژگی گاهی به شکلی استعاری بیان می‌شود. برای مثال در فصل «مادر»، هنگامی که فرنگیس، زنی که تمام زندگی‌اش محافظت از فرزندش است، می‌میرد، این تصویر شاعرانه و نمادین را داریم که بیان می‌کند شاید او در زندگی بعدی نیز نقش محافظ خود را همچنان از دست ندهد و به شیوه‌ای دیگر، مادر و محافظ باقی بماند: «من مطمئنم که او با چهره‌ای تازه متولد شده و در بدنی غریبه، از دور مواظب من و آرمین است. شاید هم مجسمه‌ای شده باشد بر فراز کوهی بلند در سرزمینی دور. مجسمه‌ای که در یک دستش جام شرابی دارد برای نوشاندن لذت و شادی به تمام آدم‌ها و در دست دیگرش شمشیری دارد برای کسی که بخواهد آرمینش را اذیت کند. شاید هم درخت اکالیپتوسی شده باشد در دورافتاده‌ترین جزایر استرالیا که کوآلاها آن را بغل می‌کنند و آرام می‌خوابند.» در بخشی دیگر، با اشاره به روایت عجیب تغذیه‌ی کوآلاها در کودکی، شیوه‌ای از مادری کردن به تصویر کشیده می‌شود که در ظاهر آلوده است و به باور انسان‌ها، خلاف هنجارهاست، اما در واقع روشی محافظتی است و به کارکرد اسطوره‌گونه و محافظتی کوآلاها تاکید دارد: «شاید با تنها مادرانی که ارتباط خوبی دارد، «کوآلاهای ماده» هستند! ظاهراً جایی خوانده که کوآلاهای ماده پس از گرفتن بچه‌ها از شیر، تا مدت زیادی به آنها مدفوعشان را می‌دهند که بخورند. به نظر شیدا این بهترین روش برای برخورد با بچه‌هاست! بارها سعی کرده‌ام برایش از ارزش غذایی آن مدفوع ویژه صحبت کنم اما شیدا وقتی نظری راجع به چیزی دارد، علاقه‌ای به شنیدن هیچ نظر دیگری ندارد.» شیدا نیز به شیوه‌ی متفاوت خودش، میلی قوی برای محافظت از او دارد. در قسمت‌هایی از متن، شیدا بدون فکر کردن به عواقب، برای محافظت از جان حسین اقدام می‌کند: «نگاه کردم به دختر که عضلات ساعد و بازو و خطوط مطمئن چهره‌اش نشان می‌داد که تا چند ثانیه‌ی دیگر چنگال را در گلوی من فرو می‌کند.»

و یا در بخش پایانی کتاب، جایی که او حسین را از مرگ نجات می‌دهد:

«شیدا گلدان را به بازوی او می‌کوبد. شهرزاد تعادلش را از دست می‌دهد و به زمین می‌خورد و اسلحه از دستش می‌افتد. شیدا در حال آمدن به طرف من است که شهرزاد بلند می‌شود و مچ دستش را می‌گیرد. شیدا نقطه‌ی بین انگشت شست و اشاره‌ی شهرزاد را فشار می‌دهد تا انگشتانش از هم باز شوند، بعد با زانو ضربه‌ای به پشت رانش می‌زند که شهرزاد را نقش بر زمین می‌کند. شیدا اسلحه را برداشته است و به سمت در می‌رود.»

۳. وارونگی ریتم زندگی

قرار گرفتن کوآلا در فهرست شبزیان، آن را به جزئی از نظم زندگی شبانه‌ی راوی تبدیل می‌کند؛ موجودی که میان خواب طولانی و جنبش شبانه نوسان دارد. اکالیپتوس نیز به‌عنوان پس‌زمینه‌، حضور دارد و بویش ریتم این زندگی شبانه را تایید می‌کند. در اینجا کوآلا نماد وضعیت وارونه‌ی زندگی راوی است که روز و شب در آن جایگاه معمول خود را از دست داده‌اند: «من نمی‌دانم چه استفاده‌ی بهتری می‌شود از شب کرد! مثلاً کتاب نوشتن یا فیلم دیدن، نوعی استفاده‌‌ی بهتر است یا بدتر؟ فقط می‌دانم که گرگ‌ها و تمساح‌ها و گربه‌ها معمولاً در شب شکار می‌کنند، جن‌ها معمولاً در شب ظاهر می‌شوند، آدم‌ها معمولاً در شب سکس می‌کنند و حتی بعضی‌هایشان مثل شهرزاد «فقط» در شب‌ها، راننده‌های اتوبوس و کامیون معمولاً شب‌ها به راه می‌افتند، کوآلاها بعد بیست ساعت خواب، شب‌ها بیدار می‌شوند و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند و برگ‌های بدمزه و سخت اکالیپتوس را می‌خورند، خون‌آشام‌ها فقط در شب‌ها برای کشتن آدم‌ها و خوردن خونشان می‌آیند، فانوس‌های دریایی شب‌ها روشن می‌شوند، صورت فلکی ماکیان فقط شب‌ها در آسمان دیده می‌شود، بارهای خیابان تنگلور فقط شب‌ها باز می‌کنند، جیرجیرک‌ها فقط شب‌ها آواز می‌خوانند... من شب‌ها با شهرزاد سکس می‌کنم، کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، داستان می‌نویسم و یواشکی قیمت بازی بعدی رئال مادرید و بارسلونا را چک می‌کنم، و در تمام این لحظه‌ها که آمیخته به سردرد و خستگی فلج‌کننده است، تنها کسی که پابه‌پایم بیدار مانده، قهوه‌ی ترک است.»

۴. تنهایی و انزوا

کوآلاها گونه‌ای کم‌تحرک و غیراجتماعی هستند. شیوه‌ی خوابیدن طولانی آن‌ها یا نوع ارتباط محدودی که بینشان برقرار است، نمادی از انزوای روانی یا تنهایی درونی شخصیت حسین و شیداست که در داستان نیز نمود دارد. درواقع چسبیدن فیزیکی کوآلا به راوی، تلاش برای مبارزه با انزوا و نیاز به داشتن همراه را نشان می‌دهد.

۵. توتم و حس تعلق

برگ اکالیپتوس با عطر مخصوصی که دارد، می‌تواند نماد بیدار کردن حس و حال یا خاطرات باشد. در متن کتاب در جاهایی که شیدا حضور فیزیکی ندارد، ردپایش با عطر اکالیپتوس مشاهده می‌شود. توتمی که به راوی در غیاب شیدا نیز حس تعلق داشتن به جایی یا کسی را القا می‌کند و او را که شخصیتی درگیر گذشته و نوستالژی است، مانند شیدا به لحظه‌ی حال برمی‌گرداند. درواقع توتم، به شکلی پس‌زمینه‌ای، در همه‌جای متن حضور دارد: «از همه‌چیز واقعی‌تر، بوی اکالیپتوس است که در فضا پیچیده. یا همان «فردریک مال»‌ است که خودش در اینترنت پیدا کرده و سفارش داده بود یا «یاردلی»‌ای که در لندن با هم خریده بودیم یا بوی آدامسش است که لحظه‌ای جویدنش را بس نمی‌کند. هرچه هست، بوی اکالیپتوس به من ثابت می‌کند هنوز در جهان واقعی‌ام. بوی اکالیپتوس، توتم من است. فرفره‌ای است که به زمین می‌افتد و ثابت می‌کند این خوشبختیِ آمیخته با رنج، یک رؤیا نیست. همین آرامم می‌کند.» درواقع بوی اکالیپتوس و آدامس شیدا، کارکردی استعاری و شناساگر پیدا می‌کنند؛ کوآلا از طریق این بوی شخصی، تبدیل به لنگر هویتی راوی می‌شود. اکالیپتوس نیز توتمی است که تعلق و ثبات ذهنی در میان هرج‌و‌مرج را فراهم می‌آورد. این حس، تضمین می‌کند که لحظه، معتبر است و زمان حال، واقعیت دارد: «دلم می‌خواست الآن شیدا اینجا بود. آدامس اکالیپتوس لعنتی‌اش را باد می‌کرد و می‌ترکاند و بعد لیوان آبجویم را که تقریباً به انتها رسیده از روی میز برمی‌داشت، به هوا بلند می‌کرد، فریاد می‌کشید: «به سلامتی خدا!» و می‌کوبیدش توی دیوار روبرو تا هزار تکه شود. دلم می‌خواست الآن شیدا اینجا بود و می‌پرید بغلم و از گردنم آویزان می‌شد و استدلال منطقی می‌کرد که هیچ‌کدام از آدم‌هایی که اینجا هستند، در اینجا نیستند و فقط تصور ما به‌عنوان ناظر بیرونی است که وجود آنها را ایجاد می‌کند. بعد با چشم‌های بسته آن‌قدر می‌بوسیدمش تا این کابوس لعنتی فراموش شود.»

۶. تقدس و پیوند آیینی

انتقال آدامس اکالیپتوس توسط شیدا به راوی، گویی آیینی ساده اما نمادین است که به پیوند عاطفی میان دو شخصیت، نوعی قداست می‌دهد. آدامس برای شیدا مانند یک شیء مقدس، ارزشمند است و حاضر نیست آن را با کسی تقسیم کند. کوآلا و درخت همراهش در اینجا به توتم شخصی راوی تبدیل می‌شوند؛ شیئی که به وجود او در لحظه اعتبار می‌دهد. این رفتار نشان‌دهنده‌ی پیوند با گذشتگان و بازخوانی مدرنی از آیین‌های مقدس گذشته در زندگی امروزی است. درواقع نماد کوآلا و بوی اکالیپتوس، به‌مثابه توتم شخصی، پیوندی آیینی با تجربه‌ی زیسته راوی برقرار می‌کند: «آدامس اکالیپتوسش را می‌گذارد در دهان من، مثل پیامبری که پسرش را در راه خدایش قربانی کند. با زبانم آدامس را به او پس می‌دهم. با زبانش آدامس را هل می‌دهد به گوشه‌ی دهانم و می‌گوید: Can you feel me? و ولو می‌شود روی تن برهنه‌ام.»

۷. تبعید و بومی‌گرایی

وجود کوآلا و اکالیپتوس به‌عنوان عناصر بومی استرالیایی در بافت یک روایت ایرانی، چشم‌اندازی از غربت و تبعید را نیز القا می‌کنند. اگرچه راوی به این نمادها می‌چسبد تا حس تعلق داشتن را در خود بیدار کند، اما نمی‌توان انکار کرد که کوآلا/اکالیپتوس حامل بار نمادین بیگانه بودن در محیطی دیگر نیز هستند. درواقع راوی ایرانی تبعیدی، حالا در زمان و مکان دیگری است و شاید این پایبندی به نشانه‌های بومی سرزمینی دیگر به‌جز ایران، بتواند نشانه‌ای از درگیر شدن او با موضوعات جهانی محسوب شود.

۸. آرامش و یکپارچگی

بی‌تحرکی و خواب‌آلودگی شدید کوآلاها، سمبلی از سکون و آرامش است. در داستان نیز خواب‌آلودگی کوآلا و آرامش ظاهری او در لحظه‌‌ای که در غار در آغوش راوی قرار دارد، گویی بیانی نمادین است از آسایش روانی و لحظه‌ی تسلیم‌شدگی در برابر سایه و میل به یکپارچگی با آن.

۹. نجات‌بخش بودن

در صحنه‌ی جنگل سوخته، کوآلا موجودی معصوم و در معرض خطر است که با حضورش، بحران محیط‌زیستی را به یک تراژدی شخصی پیوند می‌زند. اکالیپتوس سوخته اگرچه نماد ویرانی زیست‌بوم است و تصویری از آینده‌ی ویران جهان به دست می‌دهد، اما نجات متقابل یک انسان و یک کوآلا، گویی نوعی از رستگاری است. غار و خواب مشترک، کوآلا را به شریک بی‌زمانی راوی تبدیل می‌کنند. این دو با یکدیگر در نقطه‌ای قرار می‌گیرند که از تمام مکان‌ها و زمان خطی، فاصله دارد. اتحاد آدم و حیوان در فضای غار، بیانگر انتخاب رهایی در برابر بازگشت به واقعیت تلخ جهان بیرونی، و همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، یکپارچگی و پذیرفتن سایه است: «حس می‌کنم که هیچ کاری از من ساخته نیست. از این وضعیت عصبی‌ام و بی‌هدف در جنگل می‌دوم و داد می‌کشم. دست‌آخر خسته می‌شوم و به درختی نیمه‌سوخته تکیه می‌دهم. می‌نشینم تا شعله‌ها پیش بیایند و مرا هم با این جنگل بسوزانند. به جسدهای کوآلاها که در هر طرف روی زمین افتاده‌اند، نگاه می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم و زیر گریه می‌زنم. صدای ضجه‌ام در جنگل می‌پیچد. ناگهان حس می‌کنم کسی بغلم کرده است. چشم‌هایم را که باز می‌کنم، کوآلایی زخمی را می‌بینم که از دل آتش به آغوش من پناه آورده است و با ترس به شعله‌های آتش نگاه می‌کند که هر لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شوند. نیرویی عجیب را در وجودم احساس می‌کنم. کوآلا را با انگشت‌های سوخته‌ام نو می‌کنم. بعد در دل آتش برای یافتن سرپناهی شروع به دویدن می‌کنم. دست‌ها و تنم را حائل می‌کنم تا خاکستر داغ و آتش به کوآلا آسیبی نزند. صورت و بدنم زخمی می‌شود و درد را در تمام وجودم حس می‌کنم، اما نمی‌ایستم و به دویدن ادامه می‌دهم. کوآلا محکم به من چسبیده است و معصومانه دارد برگ نیمه‌سوخته‌ی اکالیپتوسی را می‌جود. حس می‌کنم که سال‌هاست او را می‌شناسم. سر زخمی‌اش را آرام می‌بوسم. او تنش را به تنم می‌مالد و محکم‌تر فشارم می‌دهد. از دور غار را می‌بینم. به سمتش می‌دوم. اول کوآلا را از دریچه‌ی غار رد می‌کنم و بعد خودم داخل می‌شوم. هوای خنک غار و بوی نم، حالمان را جا می‌آورد. از دریچه‌ی غار با بغض به جنگل نگاه می‌کنیم که هنوز در حال سوختن است. همدیگر را بغل می‌کنیم و اشک می‌ریزیم. از او می‌پرسم که پشیمان نیست؟ به آسمان قرمز بی‌ابر نگاه می‌کند و می‌گوید که مگر می‌شود آدم از خوشبختی پشیمان بشود؟ در گوشش رازی را می‌گویم که تابه‌حال به هیچ‌کس نگفته بوده‌ام و در گوشم رازی را می‌گوید که تا حالا به هیچ‌کس نگفته بوده است. نگران هیچ‌چیز نیستیم. منتظر هیچ‌چیز نیستیم. بدون هیچ خاطره و آینده‌ای در میان زمانِ متوقف‌شده رها شده‌ایم. هر دو می‌دانیم که این فقط یک خواب است. به یکدیگر می‌چسبیم و تصمیم می‌گیریم هرگز از این خواب، بیدار نشویم.»

جدول مقایسه‌ای نقش کوآلا/اکالیپتوس جنبه اسطوره‌های بومی استرالیا ادبیات معاصر رمان هزار و چند شب خانه و وطن مرتبط با خاک و باران استعاره از تعلق شیدا/سایه و پیوند با وطن محافظ و نگهبان نگهبان طبیعت ابزار مواجهه‌ی شخصیت با بحران نماد مواجهه با سایه و خود سرکوب‌شده تقدس و آیینی توتم نماد فرهنگی پیوند توتم شخصی و تجربه‌ی زیسته تبعید و سفر مهاجرت، جابه‌جایی استعاره از جستجو مواجهه با غربت و فقدان نجات‌بخش بودن بارندگی و نجات طبیعت شخصیت نجات‌دهنده مواجهه با ترس و سایه‌ی شخصی

رمان هزار و چند شب با ساختار داستان در داستان و سفرنامه‌مانند خود، بر تعلیق میان رؤیا و واقعیت تاکید دارد. در ابتدا و انتهای کتاب، راوی درگیر کابوس، در مواجهه با پرسش مبهم «چه‌جور تونستی؟» وضعیتی را در تعلیق می‌گذراند و این فضاسازی‌های بینابینی مانند ورود به غار و گذر از جنگل، تصاویر طبیعی هستند که حس و حال او را به تصویر می‌کشند. نماد کوآلا/اکالیپتوس نیز در هماهنگی با جهان ذهنی حسین ظاهر شده‌ است؛ حسین همواره به دنبال پناه می‌گردد، پناهی که گاهی به شکل عشق نمود پیدا می‌کند، گاهی کوآلایی است خوابالو و گاهی غاری برای پنهان شدن. او اضطراب تبعید، وحشت از انزوا و عدم حس تعلق داشتن را در جستجوی پناه، پشت‌سر می‌گذارد. وجود تصاویر مرتبط با طبیعت استوایی و بحران‌های اقلیمی در کنار اساطیر کلاسیک کتاب، هم نشان‌دهنده‌ی دایره‌ی گسترده‌ی ارجاعات نویسنده به محیط جهانی هستند و هم با ساختار چندلایه‌ی کتاب و ذهنیات قهرمان آن سازگارند. آن‌ها هم حس در لحظه ماندن تا ابد (چسبیدن به رویا) را می‌سازند و هم تضاد میان آرامش و بحران (عبور از آتش و پناه گرفتن) را برجسته می‌کنند. رمان هزار و چند شب یکی از معدود آثار ادبی‌ای است که در آن کوآلا و اکالیپتوس دیگر صرفاً تصاویری بومی نیستند بلکه در متنی با بافت هویتی کاملاً متفاوت، نقشی نمادین و همچنین توتمی ایفا می‌کنند. این نمادها پناه و حس خانه را برای شخصیت تبعیدی فراهم می‌کنند. خوانش یونگیِ شیدا به‌عنوان سایه نیز نشان می‌دهد که تعلق، محافظت و مقاومت زیستی تنها مسائل بوم‌شناختی نیستند، بلکه وجوه درونی و روان‌شناختی هم دارند. بنابراین حضور کوآلا و اکالیپتوس در این رمان فارسی، تبدیل به ابزار بازخوانی تبعید، عشق و تلاش برای یکپارچگی روانی‌ شده است.

فهرست منابع:

  • ۱. کوک، کنت (۱۹۸۶). کوآلای قاتل: داستان‌های طنزآمیز از بوته‌زارهای استرالیایی. Tortoiseshell Press.
  • ۲. NSW Environment and Heritage (بی‌تا). «توتم‌ها». فرهنگ بومی و کوآلاها. بازیابی شده در ۱ مهر ۱۴۰۴ از: https://www.environment.nsw.gov.au/
  • ۳. Rural City of Wangaratta (بی‌تا). «توتم‌ها: معنویت ما». مسیر فرهنگی بولاوا. بازیابی شده در ۱ مهر ۱۴۰۴ از: https://www.visitwangaratta.com.au/See-Do/Arts-Culture-History/Bullawah-Cultural-Trail/Totems-Our-Spirituality
  • ۴. Kullilla Art (بی‌تا). «کوبور، کوآلا – آفریننده‌ی خشکسالی». در: داستان‌های زمان رؤیا. بازیابی شده در ۱ مهر ۱۴۰۴ از: https://www.bellbirdkidz.com.au/dreamtime-kullilla-dreami
  • ۵. استنر، وی. ا. ه. (۱۳۵۸/۱۹۷۹). رؤیا و دیگر مقالات. کانبرا: انتشارات دانشگاه ملی استرالیا.
  • ۶. روز، دبورا بِرد (۱۳۷۱/۱۹۹۲). دینگو ما را انسان می‌سازد: زندگی و زمین در فرهنگ بومی استرالیا. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
  • ۷. مارتین، راجر؛ هَنداساید، کی؛ و لی، آ. (۱۳۹۸/۲۰۱۹). کوآلا: خاستگاه یک نماد. کلایتون: انتشارات CSIRO.
  • ۸. مورگان، مارلو (۱۹۹۴). پیام گم‌گشته: عرفان بومیان استرالیا. ترجمه‌ی فرناز فرود. تهران: کلک آزادگان.
  • ۹. بودریار، ژان (۱۹۸۱). وانموده‌ها و وانمایی‌ها (Simulacra and Simulation). پاریس: انتشارات گالیله.
  • ۱۰. میتفو، میراندا بروس (۱۹۹۶). دایره‌المعارف مصور نمادها و نشانه‌ها. تهران: انتشارات سایان.